تبليغاتX
راوش

راوش

 

درست دو روز مانده به روز جهاني كودك، علي اكبر 4 ساله توسط پدر معتاد اش ذبح مي شود[*]. پدر رگ گردن و گلوي علي اكبر را بريده و البته قبل از اين عمل به او آب خورانده. پدر معتاد اظهار داشته علي اكبر را گلو بريده تا مشگلاتش حل شود. پدر معتاد كه گفته مي شود اعتيادش را ترك كرده بوده هنگامي كه مادر علي اكبر در سر كار بوده او را كشته و رگ گردن خود را هم زده كه البته خودش نجات يافته و علي اكبر كوچك جان سپرده.

تصو رش چقدر درد آور است، كودك بي گناه با بدن وجثه ي كوچك با پوست لطيف و حساس و چهره ي معصوم دستان كوچك و چشماني مملو از زندگي و عشق به پدر و به مادر به بازي و به همه ي چيزهايي كه بچه ها در اين سن به آن مي انديشند ،اكنون با گلويي بريده زير خروارها خاك خفته است.

در چه دنيايي زندگي مي كنيم؟

 مادر شاغل در فروشگاه چقدر مي توانسته درآمد داشته باشد كه خرج خود و همسر معتادش را بپردازد و پدر معتاد چه بر سرش آمده كه خود و فرزندش را به كام مرگ كشانده ، اگرچه خود نجات يافته، اما علي اكبر 4 ساله اكنون ديگر نيست.

4 سالگي مگر نه اينكه شيرين ترين دوران يك كودك براي پدر و مادر است؟

كجا زندگي مي كنيم ؟ روز جهاني كودك در آن روزي است نه مثل همه ي روزها، بلكه روزي است كه در آن علي اكبر 4 ساله را براي حل مشگلات زندگي گردن مي زنند؟

 

آي آدم ها كه بي خيال در خيابان ها مي رويد، و در فقس هاي آهنين رنگ و وارنگ خود كاريكاتورهاي دل به هم زني از شعارهاي بي رنگ اخلاق و دين هستند كه بي انقطاع به خوردتان مي دهند ، علي اكبر 4 ساله با گلويي بريده زير خروارها خاك خفته است. 



[*]  روزنامه ي اعتماد ملي چهارشنبه 17 مهر 87 صفحه ي حوادث

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:18  توسط آتوسا راوش  | 


اولين باري كه اين آيه را شنيدم در يك اردوي دانشجويي بود. سال اولي بودم و در تعطيلات ترم تابستاني با گروهي دخترو پسر دانشجو در دو اتوبوس به سمت مناطق جنوب براي كمك به مردم جنگزده در حركت بوديم. اتوبوس پسران را خبر نداشتم(ماحتي جرات نزديك شدن به آن را نداشتيم) اما اتوبوس دختران به نظرم متعلق به جنگ جهاني دوم يا شايد هم اول بود از آن قفسهاي آهنين كه صدا و گرما در آن غوغا مي كرد،  تازه دود هم از اگزو ماشين به داخل مي زد تا آن چه خوبان همه داشتند مركب ما به تنهايي داشته باشد، و ما از تهران تا اهواز را با چادر، مقنعه، مانتو، شلوار، جوراب مشكي، دود، گرما ،صدا، حالي كنيم.

خيلي ها در اتوبوس حالشان بد مي شد و با آب گرم و گاهي هم شربتي گرم سعي مي شد تا حالشان را به جا بياورند.

 در اين جهنم متحرك آهني تنها باد گرمي كه از بيرون در اثر حركت ماشين به داخل مي آمد كمي باعث جابجايي هوا و رسيدن اكسيژن به ما مي شد،گرما و گاهي تشنگي، فقط خدا مي دانست كه ما پيچيده در آن همه پوشش چه حالي داشتيم. گاهي احساس مي كردم مانند گنجشك كوچكي در دستان آهنيني در حال له شدن هستم و حس مي كردم قلبم از اين همه فشار در حال باز ايستادن است. اما همه ي ما در آن اتوبوس آمده بوديم تا خدمتي كنيم بنابراين به عشق آن خدمت تمامي اين فشارها را تاب مي آورديم.

تازه وارد استان خوزستان شده بوديم كه اتوبوس نزديكي چشمه اي خنك متوقف شد. بشارت رسيد كه قرار است لختي در كنار آب خنك چشمه بياسايم و از خنكاي آن بهره مند شويم.

 آماد ه بيرون رفتن بوديم كه ديدم قبل از ما پسرها با سروكله ي برهنه و پاچه هاي بالازده در حال هجوم به سمت چشمه هستند، پاها را داخل آب كرده و با دست مشت مشت آب خنك را به سرو صورت و گردن مي پاشند، بعضي ها هم پيراهن ها را در آورده و با زير پيراهني تني به آب زدنده اند. اما  ما در اتوبوس دختران بايد منتظر مي مانديم تا پسران به اندازه ي كافي از چشمه و آب خنك بهره برده سوار اتوبوس شوند و كمي از محل فاصله بگيرند تا ما اجازه ي پايين آمدن پيداكنيم. پسران نزديك به حدود يك ساعت در كنار چشمه نشستند تني خنك كردند و سرو صورتي صفا دادند و ما در تما م اين مدت پيچيده در چادرهاي مشكي در گرماي فقس آهنين خود آن ها را نظاره مي كرديم تا نوبتمان فرا رسد. بالاخره بعد از يك ساعت رضايت دادند و سوار اتوبوس خود شدند و از محل فاصله گرفتند و ما اجازه يافتيم از اتوبوس خارج شويم و سرو صورتي شست و شو دهيم، هنوز كمتر از يك ربعي نگذشته بود كه از طرف اتوبوس پسرها و مسئول گروه ندا در رسيد كه از برنامه عقب هستيم و هرچه زودتر بايد حركت كنيم و ما بدون اينكه بتوانيم حتي فرصت بيابيم تا پايي در آب خنك كنيم مجبور به حركت شديم. يك ساعت منتظر ماندن در اتوبوس و رد شدن از كنار چشمه ي زلال بدون اينكه بهره اي كافي از آن برده باشيم باعث شد كه چند نفري از جمله خود من لب به اعتراض بگشاييم كه چرا اول پسرها چرا كسي به آن ها گوشزد نكرد كه از برنامه عقب هستيم چرا كسي به آن ها نگفت كه دخترها نيز مي خواهند از اين آب خنك استفاده كنند؟  

خواهر مسئول در مقابل اين سوالات ما به لحني كه گويا وحي اي از جانب خدا بر ايشان نازل شده است گفت:  الرجال قوامون علي النسائ  

در تمامي طول آن سفر در تمامي امور قواميت پسرهارا نسبت به دختران دريافتم.

 هنگام غذا خوردن هنگام استراحت هنگام استفاده از باغاتي كه در سر راهمان بود هميشه اول رجال بودند و بعد ما نسائ . در حالي كه هنگام كار چه در بيمارستان هاي شهر اهواز و چه در مدارس و مساجد ( ما را بر اساس توانايي و علائق به گروه هاي مختلف كاري تقسيم كرده بودند) تفاوتي بين دختران و پسران نمي ديدم حال آن كه دختران بيشتر كار مي كردند و وقت پسران بيشتر به سياسي كاري و ملاقات با مسئولان و افراد با نفوذ منطقه سپري مي شد.

در طول سفر به شدت احساس حقارت مي كردم حس موجودي را داشتم كه وجودش به تبع وجود موجود ديگري است در حالي كه هيچ چيز در خودم كمتر از آن نمي ديدم كه البته بيشتر هم بود.

اين قواميت را هر مفسري گونه اي تفسير كرده است، ولي آن چه كه اين روزها در جامعه سكه ي رايج و تفسير رايج است هماني است كه آن خواهر مسئول آن روز در اتوبوس معنايش را به ما تشنگان فهماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:24  توسط آتوسا راوش  | 

عجب بدبختي است نزديك به يك هفته است كه نمي توانم به وبلاگ خودم سر بزنم و از هر دري واردمي شوم با جمله ي اعصاب خرد كن " دسترسي به اين سايت امكان پذير نمي باشد " روبرو مي شوم راستي  مورچه چيه كه كله پاچه اش چي باشه؟  اين نيم چه وبلاگ چي داره كه وقت و هزينه صرف امكان پذير نشدنش مي كنند؟ دوستي مي گفت بالاخره بايد بودجه هاي فرهنگي يه جوري خرج بشه ديگه؟  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط آتوسا راوش  | 

 

 

قبلا ها گاهي كه گزارش هايي از اجتماعات جمعي  از عوام الناس از سيماي ملي پخش مي شد و در آن  جماعت عوام هنگام تكبير، همه ي مردگان و زندگان را به زير خاك مي فرستادند، مي خنديديم و افسوس از بي خبري عوام مي خورديم كه نمي دانند صدام بدبخت چند وقتي است كه به ديار باقي شتافته و ديگر وجود خارجي ندارد كه ما مرگش را طا لب باشيم.

اماوقتي در جلسه اي با حضور مديران و سران كه شخصيتي مهم مانند رييس جمهور در آن مشغول سخنراني است و دم به دم با اشاره سرو گردن از شنوندگان خود براي تاييد سخنان تكبير می طلبد     مي شنويم:                         

                                    "مرگ بر منافقين و صدام "

نمي دانيم بخنديم يا گريه كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:14  توسط آتوسا راوش  | 

 

با يكي از دوستان در اتوبان صدر در حال گذر بوديم كه خانمي به سبك خانم هاي امروزين به سرعت از كنارمان ردشد و ماشيني مملو از چهار جوان در تعقيب آن خود را به آب و آتش زده و از سرو كله ي ماشين هاي اتوبان شلوغ در گذر بودند. به دوستم گفتم باز اين جوان ها چشمشان به يك دختر افتاد و راه ورسم  ندانسته  در رانندگي را زير پا گذاشتند.دوستم گفت حواست نبود طرف بالاي پنجاه را داشت و چندان هم دختر نبود. با خنده گفتم خوب شد حالا اون چهار تا وقتي بهش برسند بور مي شوند و حالشان گرفته مي شود. نگاهي كرد و گفت اتفاقا آن ها برخلاف تو از اول چشمشان درست ديده و مي دانند دنبال چه مي گردند و بعد برايم توضيح داد كه در بازار گسترده ي فحشا در ايران وبه خصوص در تهران پسرهاي جوان براي خريد ارزان تر به دنبال مسن ترها هستند و دختران جوان براي فروش گران تر به دنبال پيرها.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:22  توسط آتوسا راوش  | 

مراسم ديدار رييس جمهور با نخبگان از يك جنبه برای من واقعا ديدني بود، البته نه از لحاظ وعده هاي رييس جمهور به نخبگان، ونه به لحاظ رشد آمار فرار مغزها در دولت نهم كه البته رفتند كه رفتند به درك . و نه از اين لحاظ كه چگونه رييس جمهور با جادوي حساب هاي سرانگشتي خود همه ي 300نخبه در مملكت را  صاحب خانه و كارگاه و حتي كارخانه نمود. آن چه از اين ديدار براي من مهم  و جالب بود حذف كف زدن ها و تشويق هايي بود كه نخبگان حاضر در جلسه در قبال اين همه تبحر و جادو براي رييس جمهور انجام دادند و ما در گيرنده هاي خود در هيچ يك از بخش هاي خبري كه صدا و تصوير  اين مراسم پخش مي شد شاهد آن نبوديم . و اگر نبود تبحر ما  به فن ظريف "به قرينه ي حذف شده درياب "كه به بركت رسانه ي ملي در آن خبره و استاديم  نمي فهميديم كه منظور رييس جمهور از اين جمله كه: تائييد شما را در همين جا گرفتم، چيست ؟  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:14  توسط آتوسا راوش  | 

بالاخره پاي سريال ترانه ي مادري هم به مسائل هسته اي كشيده شد. اگرچه بايد هميشه پاي يك امر سياسي را در سريال هاي مخاطب پسند جستجو كرد، اما ملودرام سريال ترانه ي مادري بعيد به نظر مي رسيد كه به مسئله ي هسته اي يا اسرائيل ويا كارشناسان و روزنامه نگاران وابسته ربطي پيدا كند كه كرد.

چند شب پيش استاد محترم جنابان پويا نظري و بهرام از كسب علم و دانش سخن مي گفت و اينكه بايد تلاش كرد تا آن را از انحصار خارجيان به در كرد و البته همراهي چند دانشجوي خيلي مثبت با استاد با اين مضمون كه به دليل همين علم طلبي و علم خواهي ماست كه  خارجي ها نمي گذارند ما به انرژي هسته اي دست يابيم و بقيه ي ماجرا.

اما آن چه در اين صحنه جالب مي نمود حضور فردي كه گويا به نظر مي رسيد مسئول انتشارات دانشگاه باشد در سر كلاس  و بشارت به استاد و دانشجويان مبني بر حاضر شدن جزوها و تحويل داغ داغ آن ها به استاد. و شوق استاد و دانشجويان از اين بشارت و سوال بيننده كه آيا الگوي دستيابي به علوم وفنون دنيا و ايستادگي در مقابل دشمنان جزوه خواني است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:11  توسط آتوسا راوش  | 

 

گاهي صبح ها كه زود به سر كار مي رسيدم مريم را در حا ل دعا و استغاثه مي ديدم. بر روي جانمازي كه يكي از مددكاران به او داده بود نشسته و چادر نمازي را كه يكي از زنان شاغل در كارگاه برايش دوخته بود بر سر داشت، با تسبيحي ميان انگشتانش و در حالي كه دستان را رو به آسمان داشت اشك مي ريخت.

از همه ي زنان كارگاه بي سرو صدا تر و در و ا قع بي دردسرتر بود، هميشه در صف اول نماز جماعت قرار داشت وآمين هاي  بخشش گناهان را از همه بلندتر و غراتر مي گفت . هيچ گاه سر جيره ي غذا چانه نمي زد انگار اصلا غذا نمي خورد، در همه كاري آخر صف بود الا صف نماز. يا پشت چرخ اش بود و مي دوخت يا ته باغ بساط نماز را پهن كرده بود و  آن چنان با سوز و گداز نماز مي خواند كه بي اختيار اشك از چشمان هر ناظري سرازير مي شد.

يك هفته ي پيش مريم را از دا يره ي منكرا ت به كارگاه خياطي ما كه نيمچه  قصر مصادره اي يكي از وابستگان دربار رژيم سابق بود و توسط يكي از نهادها تبديل به كارگاه خياطي  براي ايجاد اشتغال زنان ويژه و دخترانشان شده بود ( و اين روزها توسط همان نهاد به برج تبديل شده است ) آ وردند. اگر چه كار ويژه ي اوليه ي تشكيل كارگاه در آن سال ها ايجاد اشتغال براي زنان ويژه اي كه خانه و زندگي آن ها در جريان آتش زدن محله ي بد نام تهران در اوايل انقلاب از بين رفته بود تعريف شده بود، اما به دليل حجم بالاي به اصطلاح منكراتي هايي كه توسط كميته ي منكرات وقت  دستگير مي شدند، كارگاه ما نيز مجبور به پذيرش تعدادي از آن ها به تشخيص قاضي دادگاه بود.  اين افراد به صورت شبانه روزي در كارگاه حضور داشتند و بعد از مدتي يا توسط خانواده ها يشا ن ترخيص مي شدند و يا هم چنان هم دم زنان ويژه ي كارگاه باقي مي ماندند،  و مريم يكي از آن ها بود، دختر دوازده ساله اي كه ده سال پيش بر اثر فقر خانواده به عقد مردي پنجاه ساله درآمده بود، دختري كه از پشت ميز درس و مدرسه به بستر پيرمردي بد دهان و هرزه كشيده شده بود.

گناه مريم اما به تشخيص قاضي زناي محصنه بود، دختر جوان زنداني در منزل پيرمرد خوشگذران، محروم از ديدن دوستان و خانواده ساعت ها تنها در كنار پنجره خيره  به خيابان و ساختمان ها و در حسرت جواني كردن، جواني كردن چه مفهومي مي توانسته براي يك زن تنها و اسير در چنگال پيرمرد خوشگذراني كه مي توانست جاي پدر بزرگش باشد داشته باشد؟

زن جوان و شاداب و به غايت تنها، نا خواسته وارد ماجرايي مي شود كه نتيجه ي آن رسوايي  براي زن و مهاجرت به خارج براي پسر بوده . مريم توسط كميته ي منكرات دستگير مي شود شوهر بلافاصله و به راحتي او را طلاق داده و در كمتر از همان زمان همسري ديگر اختيار مي كند.مريم اما به  كارگاه ما آورده مي شود، كارگاهي كه هيچ حصار و ماموري نداشت و فرار از آن به راحتي امكان پذير بود. اگر چه مريم خود نيز از عقوبت عملش آگاه بود وليكن در مدت حضور در كارگاه هيچ تلاشي براي فرار نكرد، فكر مي كرد بخشيده شده و اين باور در او حس ندامت عجيبي را برانگيخته بود كه توام با قدرداني و بازگشت بود، در تمام طول عمرم مفهوم توبه را تنها در چشمان مريم ديدم، مي خواست هميشه در كارگاه بماند خياطي كند و به ما در نگهداري و راهنمايي دختران و زنان جوان ياري برساند.

ظهر يكي از روزها هنگامي كه مريم در صف نماز قرار داشت چند مامور با حكمي به كارگاه آمدند و خواستار بردن مريم شدند، مريم بر اثر اشتباه يك مامور  به كارگاه آورده شده بود او بايد براي اعدام به زندان قصر منتقل مي شد.

سه روز بعد مريم را در حالي كه به شدت مي گريسته و از خداوند طلب بخشش مي كرده اعدام كردند.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:24  توسط آتوسا راوش  | 

اولين باري كه افسون شدم كلاس دوم دبستان بودم . هم كلاسي داشتم كه از همه در كلاس بزرگتر بود. بين بچه ها محبوب نبود و كسي خيلي محلش نمي گذاشت. يك روز توي حياط چند نفري رو دور خودش جمع كرد و از يك عروسك جادويي گفت، عروسكي كه تنها يك دكمه از لباس آن در دستان ما كافي بود تا در هر زماني كه اراده كرديم عروسك را داشته باشيم . عروسكي كه در مواقع معمولي قابل رويت نبود و به اصطلاح غيب بود و ما هر وقت كه مي خواستيم مي توانستيم با فشار آن دكمه عروسك را ظاهر و آن را داشته باشيم. در آن جمع تنها من بودم كه حرف هايش را باور كردم. فرداي آن روز نزدش رفتم و از او خواستم تا عروسك را نشانم دهد. گفت كه عروسك خيلي گراني است و پدرش آن را در سفري كه به  خارج داشته به مبلغي كه الان يادم نيست برايش خريده و او اجازه ندارد كه آن را به مدرسه بياورد،خلاصه از ما اصرار و از او انكار، بالاخره گفت اگر مي خواهم مي تواند از پدرش بخواهد كه در سفر بعدي خود يكي هم براي من بياورد، اما به شرط اينكه من تا آخر سال مشق هاي او را  بنويسم، با شوق و ذوق بسيار شرط را پذيرفتم و او بدون هيچ معطلي از همان روز اول دفترچه اش را داد تا مشق هايش را برايش بنويسم . شب اول از روياي عروسك جادويي تا صبح نخوابيدم ده ها و صدها تصور از آن عروسك جادويي در ذهنم رجه مي رفتند و اشتياق ديوانه وار تصاحب آن تمام وجودم را گرفته بود. در تصورات ديوانه وار و احمقانه و تا حدودي ماليخوليايي خودم لحظاتي را تصور مي كردم كه مالك عروسك هستم و اينكه چگونه مي توانم با داشتن آن تمام نداشته هايم را جبران كنم.  

جند وقتي به همين منوال گذشت، شب ها با هزار فلاكت دو سري مشق مي نوشتم يك سري متعلق به دوست شياد وسري ديگر مشق هاي خودم، دو دفترچه در مقابل خودم باز مي كردم و آن ها را همزمان، خط به خط پيش مي بردم گاهي از شدت درد دستها يم، آهسته و آرام اشك مي ريختم، روزها نيز به عشق ديدن آن دوست و پرسيدن سوالات جورواجور درباره ي عروسك جادويي به مدرسه مي رفتم، و پاسخ هاي بي ربطي كه مي شنيدم (اينكه پدرش به آن سفر كذايي رفته و به زودي برخواهد گشت، اينكه آن عروسكي كه مي خواهد براي من بخرد نوع اش از مال او بهتر و قشنگ تر است، اينكه رنگ و لباس هاي عروسك من بسيار زيباتر و خوش رنگ تر از عروسك اوست و...) اگر چه حس غريبي از شك را در من وا مي داشت اما شيفتگي شديد در وجودم با تمام قوا سركوبش مي كرد، و باز من مي ماندم و روياي ديوانه كننده ي عروسك جادويي .

شده بودم مثل "اميرو" در فيلم ساز دهني كه خر يك ساز شده بود با اين تفاوت كه اميرو آن چه را كه به مسخ اش كشيده بود مي ديد و گاهي نيز مي توانست آن را به ده شماره بنوازد و من خر چيزي شده بودم كه اصلا نديده بودمش و تنها در ذهن خودم آن را پرورانده و باورانده بودم.

مدتي بعد معلمان فهميد كه من تكاليف او را انجام مي دهم، هر دوي مان كتك مفصلي خورديم و از نمرات انضباط هر دويمان هم كم شد. فرداي آن روز او با من قهر كرد و يك نامه ي دو صفحه اي به دستم داد كه ديگر حاضر نيست با من دوست باشد و اينكه اصلا چنين عروسكي وجود ندارد و از من خواسته بود كه ديگر با اصرارهاي خودم مزاحم او نشوم. حس عجيبي داشتم مثل آدمي كه از يك سياره به سياره ي ديگر پرتابش كرده باشند در حياط بزرگ مدرسه دور خودم مي چرخيدم و نمي توانستم محيط پيرامونم را دريابم، تنها پيوند من با هستي اطرافم همان صفحه كاغذي بود كه در دست داشتم و بيش از ده بار خوانده بودمش.

سال ها بعد از آن ماجرا باز هم افسون شدم افسون چيزهاي ديده و معناها ناديده. كه در اين ميان معناها بسيار آزاردهنده تر از چيزها بودند. مي توانستم از دست اشيائ خلاصي يابم اما خلاصي از دست معناهاي افسون كننده بسيار سخت بود. اگر بخواهم حاصل عمر خودم و هم نسلانم را خلاصه كنم مي توانم بگويم كه اين عمر دو حاصل داشت زماني به دل بستن به معناها گذشت و زماني نيز به دل گسستن از آن ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط آتوسا راوش  | 

اين هفته بهترين متني را كه خواندم از مهرداد بهار بود، پسر مرحوم بهار، متن در كمتر از ده صفحه درباره ي ملك الشعرا بهار از زبان فرزند نگارش يافته است. متني ساده شيوا روان و بسيار دلچسب است، مهمترين ويژگي آن صداقتي است كه در كلام مهرداد درباره ي رابطه ي او و پدرش وجود دارد،  صداقتي كه در نوع خود بي همتاست. كمتر فرد منتسب به بزرگي را ديده ام كه اين گونه به بي بهره گي شخصي در عين حال عشق خالص اش به فرد منتسب نه به خاطر شاعر بودنش بلكه به خاطر انسان بودنش و به خاطر عشق اش به گل و كبوترها سخن بگويد. مهرداد بهار ملك الشعرا را به وصف در آورده است نه به عنوان يك شاعر كه به عنوان يك پدر. و تمام حس خود را در دوره هاي مختلف زندگي اش با صداقتي جاذب نسبت به پدر به رشته ي تحرير در آورده است.

به طور نمونه وقتي از دوران تبعيد پدر به اصفهان و روزگار عسر و تنگي ياد مي كند اين گونه مي نويسد:

در اين تبعيد، و تنها در دوره ي اين تبعيد پدر ديگر آن ملك اشعرا ميدان سياست و مجلس شورا نبود. او از آسمان فرود آمده بود و از جمله، براي من كه در آن هنگام كودكي چهار ساله بودم، قصه مي گفت. كاري كه از او عجيب بود. هر چند اين قصه ها كه درباره ي ديوي به نام سياه خان ستمگر بود، هيچ نشاطي، شوري و شوقي در من برنمي انگيخت. او مي خواست تا در پرده ، به نام سياه خان، رضا خان را در چشم من چون عفريتي جلوه دهد و نمي دانست كه من در تلخي آن ايام به فرشته اي نياز داشتم!

دكتر بهار در بخش ديگري از اين نوشته با عنوان: بهار و خانه و خانواده آورده است:

. . . صحبت شعر شد بايد بگويم كه پدر نيز مدتي كوشيد تا مرا به شعر گفتن وادارد. هنوز ده وازده سالي بيش نداشتم كه او گاه گاه به روشي كهن، چها واژه برمي گزيد و از من مي خواست كه با آن ها يك رباعي بسازم و اين در حالي بود كه من اصلا نمي دانستم رباعي چيست! زمانه دگر گشته بود و بنده هم استعداد شاعري به كلي بي بهره بودم! اما پدر گمان مي كرد شرايط گذشته همچنان پابرجاست و استعداد شاعري فرزندش به يك تلنگر نيازمنداست.البته از تلنگرها اثر بر نخاست و من در برخوردهايي كه با پدر پيش مي آمد، كارم به دعا خواني و فوت كردن به خود رسيده بود تا مگر چهار واژه ي ديگر برنگزيند و رباعي سازي نخواهد.روزی شنیدم که پدرم به  دایی ام می گفت: این پدر سوخته هیچ نخواهد شد . و چه راست می گفت.

چنانچه اشاره کردم از نظر من مهمترین ویژگی این متن سرشار بودن آن از عشق است عشق پسری که پدرش شاعر بزرگی است اما او بی بهره و بی علاقه به شعر  و بی خیال از انتظار معمول پدر را آن گونه که در کودکی دریافته به تصور می آورد.

 

مهرداد بهار در بخش ديگري از نوشته خود با بیان خاطره اي كه در آن به  تفرجگاهي به همراه خانواده بدون حضور پدر رفته  ووقتي مستخدم پير او را به مردي كه بر سنگي نشسته و تار مي زده معرفي كرده كه او پسر بهار است و مرد از او پرسيده كه ايا شعر گفتن مي داند و او در پاسخ گفته است: " نه "و آن مرد به او گفته خاك برسرت و به تار زدن ادامه داده چنین اورده است:

شايد پسر هنرمند يا دانشمند بزرگي بودن هميشه با اين تحقيرها و انتظارات بجا و نابجا توام باشد و هر هنر و دانشي كه از فرزند ببينند گويند كه اين استعداد از فلاني به او ارث رسيده است و هر عيب و بي دانشي كه در او دريابند به رخش كشند و گويند: " حيف از آن پدر!" و من هر دوي اين برخوردها و بيشتر برخورد دوم را لمس كرده ام. از هر دو بدم آمده و رنج برده ام. هميشه احساس كرده ام كه از استقلال شخصيت محروم داشته شده ام.

اگر فرصتي يافتند اين متن زيبا و كوتاه را بخوانيد من كه خيلي لذت بردم.     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط آتوسا راوش  | 


به احترام ورود مهمان جلسه زن و مرد برپاخاستيم با مردان دست دادند و احوال پرسي، سلام هاي بلند و بالاي  خانم ها با نگاهي گذران پاسخ داده شد، به سبب ارادت به مهمان محترم چند بار  سلام كردم تا شايد ديده شوم اما دريغ از عليكي و نگاهي. در انتها جلسه در حالكيه با دوتن از آقاياني كه در سمت چپ و راست من ايستاده بودند دست دادند و خداحافظي كردند مرا كه آن وسط مثل چنار سبز بودم اصلا نديدند چشمشان حتي چرخشي سطحي بر من كه زور مي زدم تا با ايشان خداحافظي كنم نيافكند، گويي اصلا حضور ندارم براي لحظه اي به هستي ام شك كردم نكنه واقعا نيستم نكنه مانند فيلم ها روح شده ام و خودم خبر ندارم؟  

قديم تر ها وقتي ديده نمي شدم چندان بهم بر نمي خورد،  فكر مي كرديم هر كس كه جماعت نصوان را نصفان ترجمه مي كند و گاه نسيان و آن ها را نمي بيند با تقوا تر و انقلابي تر است.

اگر چه در اوايل انقلاب به دليل داشتن خصائل خرده بورژوازي از ديده نشدن رنجيده خاطر مي شدم و نديده گيرنده را بي ادب و يابو مي پنداشتم و نمي توانستم درك كنم چرا آن كس كه در خلوت با صميميت صحبت مي كند با چهار چشم  مي نگرد در ميان جمع اين چنين بي ادبانه پشت مي كند گويا كه اصلا وجود خارجي ندارم. ولي كم كم به آن عادت كردم عادت كردم كه در مراسم، در جلسات درس در اجتماعات و...  در انتها سالن در ته كلاس در پس جماعت جايم باشد، تا ديده نشوم اين ديده نشدن را حفاظي براي خود مي پنداشتيم فكر مي كرديم هر چه كمتر ببينندمان محفوظ تريم. بعدها به مرور دريافتيم كه اين ديده نشدن نه مانند گوهري كه در صدف جايش مي دهند بلكه، نجاست گربه اي است كه به زير خاك پنهانش مي كنند.  اين نديدن ها و ديده نشدن ها حفظمان نكرد كه هيچ، طمع زيادي ديدن را از يكي به چهار تا رساند. من در قوانين، در سهميه ها در مشاغل و. . . ديده نشدم در امتيازاتي كه تقسيم مي شد ديده نشدم من از دل رفتم همان گونه كه از ديده مي رفتم از عقلانيت جامعه پنهان شدم در حالي كه در شهوانيت آن جا خوش مي كردم.

اين نديدن نه تنها حفظمان نكرد بلكه به مثابه اين قانون ساده كه هر چه ، طرد و انكار شود و با  شتاب به بيرون پرتابش كني،  با شدتي دوبرابر باز مي گردد، اكنون آن چنان بازگشته كه اول و آخر همه چيز ديده شدن و ديدن،  شده است، به چشم آمدن به هر قيمتي كه شده حتي به چشم خريدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط آتوسا راوش  | 


بچه ها گير دادند كه ببريم كامپيوتر رو درست كنيم تا فردا كه تعطيله دلي از عزا در بيارن و تلافي اين چند وقته ي امتحان و خرابي كامپيوتر به در بشه و به قول خودشان بتركانند.

شب بيست دوي بهمن كيس كامپيوتر رو زديم زير بغل ماشين  راه افتاديم تو خيابونها. بايد جايي را پيدا مي كرديم كه حاضر مي شد همان شب كامپيوتر را درست كرده و تحويل دهد. از محله ي شمس آباد و ميدون هروي گرفته تا پاسداران و سيد خندان تقريبا هر چي مغازه ي كامپيوتري يا گيم نتي بود زير پا گذاشتيم خوشبختانه جايي را پيدا نكرديم كه حاضر شود همان ساعت كار و زندگي شان را ول كنند و كامپيوتر ما را درست كنند، آخه شب تعطيلي بيست و دوي بهمن بود وسرشان حسابي شلوغ.

شب بيست و دوي بهمن سال 1386 در حالي كه سيماي ملي داشت سريال هاي دو آتشه ي انقلابي؛  چريك بدر و شاهپور روپورتر به همراه  سرودهاي انقلابي و صحنه هاي تعقيب و گريز جوانان سال 1357 را با رژيم شاه پخش مي كرد،  جمعي از جوانان سال 86  هم  مشغول جنگ و گريز بودند اما نه در خيابان ها كه در گيم نت ها و نه  با سربازهاي شاه بلكه با سربازها و چريك هاي بازي هاي كامپيوتري.  بعضي از جوانان سال 86 كه روي صندلي روبروي صفحه مانيتور نشسته بودند شلوارهاي نصفه نيمه اي تنشان بود كه تا بعضي جاها يشان پايين آمده بود. وتو وحشت داشتي كه از تنشان نيفتد پايين.  اگرچه كمربندهاي پت و پهن با نماهايي زوبين مانند به كمر داشتند. شب بيست و دوي بهمن سال 86 جوانان در گيم نت ها آن چنان عربده هايي مي كشيدند كه گوش فلك كر مي شد البته نه مانند جوانان سال 57 از شوق پيروزي روياروي با سربازان مسلح يك شاه مستبد، بلكه از شوق به زمين زدن حريف قدر ديجيتالي شان .  شب بيست و دوي بهمن سال 86 چهره هاي پسران از دختران به سختي قابل تشخيص است، جوانان بيست و دو ي بهمن سال 86 با آخرين مدل هاي موي آمريكايي و اروپايي با زيرو ابروهاي برداشته دماغ هاي عمل كرده لباس ها تنگ و چسبان،  سر چارراه ها در پاساژها، خيابانها، ماشين ها در گيم نت ها در گوشه و كنار اين شهر دنبال چه مي گردند؟ خواستم بگويم هويت شان ديدم خيلي كليشه اي است، راست اش فكر مي كنم دنبال هيچ چيز نمي گردند چون چيزي نيست كه آن ها بخواهند به دنبالش بگردند.

چقدر خوب است كه ما سالي يك بار در بيست و دوم بهمن جمع مي شويم و فرياد مرگ بر آمريكا مرگ بر انگليس مرگ بر اسرائيل، مرگ بر همه چي و همه كس را سر مي دهيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:55  توسط آتوسا راوش  | 

از زماني كه خانم بوتو در پي تضمين ژنرال مشرف پا به پاكستان گذاشت هر روز خبرهاي پاكستان را دنبال مي كردم در واقع هر روز منتظر ترورايشان بودم. هر چند كه آرزو مي كردم كاش اين اتفاق نيفتاد اما زيستن در سرزميني با برخي وجوه مشترك فرهنگي و اجتماعي با پاكستان اين گواهي شوم را به دلم انداخته بود.

بدتر از ترور خانم بوتو شعارهايي بود كه ما در اين جا در ارتباط با ترور ايشان مي داديم . ايشان را شهيد راه دموكراسي خواندن تنها مي تواند از جامعه اي برآيد كه هنوز در فكر بگير و ببند است و دموكراسي را هم با ضرب و زور و شهادت مي خواهد.

آيا واقعا دموكراسي نياز به شهيد دارد؟  آيا براي دموكراسي بايد خون داد؟  آيا منظور بنيانگذاران دموكراسي از مفاهيمي مانند اراده ي همگاني يا قرار داد اجتماعي كه افرادي مانند روسو يا لاك مطرح مي كردند يعني زدن  و كشتن و خون دادن؟  يا اينكه تعابيري ديگري دارد كه براي ما ناگشوده مانده است؟

 فلسفه ي سياسي مدرن به ما مي آموزد كه اين مفاهيم در نزد فلاسفه ي بنيان گذار دموكراسي در درجه ي اول نوعي فضيلت بوده تا يك مفهوم صرف سياسي ، فضيلتي كه بر پايه ي نه يك واقعيت تاريخي بلكه بر واقعيتي اخلاقي استوار است، به عبارتي نفس قرار داد وتلاش براي دستيابي به  اراده ي همگاني كه از بنيان هاي دموكراسي است  پيش و بيش از اينكه بيانگر عملي سياسي باشد بيانگر عملي اخلاقي است به تعبير روسو پروسه اي است كه در آن  شخصيت بدوي فرد تبديل به شخصيتي مدني مي شود؛ روندي است كه فرد در آن مي آموزد چگونه در يك سيستم ارگانيك رفتار نمايد تا در ضمن حفظ منافع خود به منافع ديگران صدمه نزد. تكامل تدريجي آگاهي ها ي اخلاقي و قدرت هاي معنوي انسان است كه به موازات عميق شدن و گسترش روابط اجتماعي او تحقق مي يابد.  و اين جنبه هاي زندگي بشر علت و معلول يكديگرند؛  يعني فزوني اتحاد او با همنوعانش موجب پرورش اخلاقي و معنوي او مي شود و پرورش اخلاقي و معنوي هم به نوبه ي خود، وي را بر آن مي دارد كه خير خود را به خير گروهي كه جامعيت روز افزون دارد وابسته بداند.

حالا آيا دموكراسي يك دوره ي آموزش طولاني مدت و طاقت فرساست يا صحنه ي  جنگ و گريزي كه شهيد و خون مي طلبد؟

 

 آيا اگر خانم بوتو ( كه ايشان را بي شباهت به برخي گروه ها ي داخلي نمي بينم كه به نام دفاع از دموكراسي تلاش دارند تا به هر ترتيبي شده خود را در باز ي قدرت جاي دهند)

به جاي تعجيل براي شركت در انتخابات، دموكراسي را با مفاهيمي كه در بالا به آن اشاره شد باور داشت  نيازي بود تا با طناب پوسيده ي مشرف خود را در چاه بازي قدرت افكند و اين چنین جان بر سر آن بگذارد؟  و انتخابات زدگان وطني هم كه انتخاب شدن را تنها راه حصول دموكراسي مي دانند ايشان را شهيد راه دموكراسي بنامند؟

  به شدت معتقدم در كشورهايي مثل پاكستان و ،با كمي اما و اگر، كشور هايي مثل  ما دعواهاي دموكراسي خواهي در قالب حزب و انتخابات راه به جايي نخواهد برد . هابر ماس مي گويد نشانه ي دموكراسي نه در برگزاري تعداد انتخابات كه در آگاهي است.

معذرت مي خواهم كمي تند شد اما واقعا هم از ترور خانم بوتو و هم از تحليل برخي افراد و رسانه ها از ترور ايشان به شدت دلخورم.

اين پست نزديك به ده روز پيش نوشته شده بود اما دردسرهاي تعطيلي مدارس و برف و بوران فرصت  گذاشتن اش را بر روي وبلاگ ازم گرفته بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:19  توسط آتوسا راوش  | 

 

پيش از اين ها قبر و قبرستان برايم مفهومي از مرگ و نيستي نداشت. در دوران انقلاب در اوج نوجواني حتي حضور هميشگي در قبرستان براي به خاك سپاري شهداي انقلاب هيچ رنگي برايم از مرگ نبود مرگ، را نمي فهميدم، اگرچه مردگان بسيار مي ديدم. با باوري معصومانه يا بهتر بگويم با بي خبري كودكانه همگي را زندگان مي پنداشتم و اين پنداشت نه از ايمان به اين نوع حيات، بلكه از جهل به مفهوم مرگ بود كه هر روز دركنار به خاك سپاري تني چند نا آشنا و بيگانه با گمان خود به آن مي پيچيديم . كمي بعدتر در دوران جنگ تحميلي نيز هنوز مرگ برايم  پيش و بيش از نيستي حماسه اي بود كه در جنگي عزت جويانه به تصور در مي آمد،  شهيدان و رفتگان نه مردگان كه حاملان بزرگترين و عظيم ترين آرمان هايم بودند و اين ميان باز هم تنها چهره اي كه از مرگ در نظرم  نمي آمد جاي خالي رفتگان بود.

اين روزها مرگ برايم همان چهره ي را دارد كه دارد. خالي از زنگارها و شعارها خالي از اسطوره ها، آرمان ها ، لخت، لخت، نيستي، نيستي.

قبرستان همان جايي است كه بايد باشد نه ميعادگاه عاشقان نه تجلي بخش روح ونه تلطيف گر نفس لخت، لخت، قبر و سنگ قبرها، خاك وگل و ديگر هيچ و هيچ

برخلاف آن روزها اين روزها با اينكه آشناياني را به خاك سپرده ام ميلي به رفتن به قبرستان ندارم. قبرها خراش هاي درد آوري هستند بر روحم، خراش هايي كه به فريادم مي دارند، به شيون به گريبان دريدن به سر بر لحد كوبيدن،  و چون اين همه را نمي توانم  به سكوتي ويرانگر ، آن چنان ويرانگر كه قادر است به مرز جنون بكشاندم ، وقتي به جاي چهره اي كه سال ها به ديدنش عادت داشته ام سنگ قبري را مي بينم افتاده به خاك، اسمي را كه بارها صدا زده و پاسخ يافته ام حك شده بر سنگي كه هر چه مي خوانمش پاسخي نمي يابم.

 قبرها نفرين ابدي سكوت است بر لب آناني كه زماني دوستشان مي داشتم. به قبرستان نمي روم ذهن را براي ديدنشان پرواز مي دهم، سنگ قبر پر پروازم را مي شكنند.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:48  توسط آتوسا راوش  | 

توي همين فروشگاه هاي زنجيره اي وطني

پسرك بالاي وسيله اي كه روي تابلوي مشخصات آن نوشته شده بود :

 جكوزي پرتابل  قيمت 15000000 ريال   با وردي آب گرم ضد بخار و رطوبت  بادي و قابل حمل و.....

ايستاده بود و به دوستش مي گفت :

از ساعت شش صبح راه مي افتم هشت مي رسم اينجا 140 تومن به جاييم نمي رسه شهريه ي دانشگاه هم نمي شود  پول كرايه و رفت آمد رو هم هنوز از پدرم مي گيرم بهم مي گه ديگه ندارم خرجت كنم

نه مي رسم درست درس بخونم نه كار بهتري گير ميارم.

خانمي پرسيد: آقا اين جكوزي را مي توان پشت صندوق عقب ماشين جا داد ؟

پسرك گفت:  بله خانم پرتابل يعني قابل حمل مثل قايق بادي در موقع استفاده باد مي شود و در موقع غير استفاده مي توان باد آن راخالي كرد.

خانم رو به آقاي بغل دستي اش كرد و گفت بگيرم؟

مرد گفت: ميل خودته مي خواهي چك اش رو بنويسم؟

حالم گرفته است از خير خريد مي گذرم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:53  توسط آتوسا راوش  |