هر وقت كه مي خواهم با ماشين جايي بروم، اول كار و قبل از حركت با خودم عهد مي بندم كه خونسرد باشم، بوق نزنم، فحش هاي چاروداري ندهم، فاصله ي ايمن را رعايت كنم، از روي خطوط شخصيت حركت كنم تا به حقوق خود و ديگران آسيب نرسانم، رعايت حال عابر پياده را فراموش نكنم و... خلاصه مثل آدم برم و برگردم.
هنوز چند كيلومتر كه نه چندقدمي از در منزل فاصله نگرفته ام كه جوانكي مثل اجل معلق از فرعي سبز مي شود و مثل جت از جلويم مي گذزد، آنچنان ترمزي مي زنم كه صداي بوق ماشين عقبي به فلك مي رسد، هر چند عهد بستم مثل آدم باشم ليكن فحش هم كار ساز نخواهد بود چون صداي ضبط ماشين اش آنقدر بلند است كه هيچ صدايي به گوشش نمي رسد.
در اتوبان با سرعت مجاز و با رعايت فاصله ي ايمني با ماشين جلويي مشغول حركت هستم، ماشين عقبي با سرعت ما فوق صوت به پشت سرم مي رسد چراغ و بوق اش امان نمي دهد محلش نمي گذارم، از آينه نگاهش مي كنم، آنچنان به ماشين چسبانده كه با يك نيش ترمز من دست كم بيست تا ماشين در هم مچاله خواهند شد، با احتياط و با استفاده از چراغ راهنما به راست مي روم، جوانك از كنارم رد نمي شود پرواز مي كند، چيزي مي گويد و مي رود، اين بار هم صداي ضبط ماشين اش به فريادم مي رسد .
در خيابان تنگ و باريك كه دو طرفش پاركينگ است ( ياد حرف آن كارشناس ژاپني مي افتم كه مي گويد: تهران يك پاركينگ بزرگ است) مشغول حركت هستم جوانك جلويي موبايل به گوش مشغول خوش وبش است و به رمانتيك ترين شيوه رانندگي مي كند، بوق نمي زنم با چراغ سعي مي كنم متوجه ي صف طو يلي كه پشت سرش ايجاد شده بشود اما بي فايده است، بوق ماشين هاي عقبي امانم را بريده اول يك بوق بعد دو بوق پي در پي و بالاخره دستم را روي بوق مي گذارم اما فايده اي ندارد جوانك حالا از روي لجبازي كنار نمي رود ، رانندگان خشمگين اند، اما جوانك با حال همچنان با موبايل مشغول صفاست.
در پشت چراغ عابر پياده و پشت خطوط مثل بچه ي آدم ايستاده ام عابرين درهم و برهم با هول دادن و لگد زدن و خلاصه با رعايت كليه ي حقوق مدني از روي خطوط و از ميان ماشين ها رد مي شوند، چراغ عبور عابر پياده قرمز مي شود چراغ سواره ها سبز گازش را مي گيرم كه بروم ، چند عابر پياده عشقشان مي كشد كه بپرند وسط خيابان، ترمز مي زنم، يكي شان با مشت مي كوباند روي كاپوت ماشين و چيزي مي گويد اين بار صداي هيچ ضبطي به فريادم نمي رسد.
در خيابان رسالت در لاين سرعت مشغول حركت هستم چند عابر پياده در لاين سرعت دست در دست هم داده اند و تفريح كنان مشغول عبور هستند شانس مي آورم و بغل دست خالي است ردشان مي كنم آنان همچنان در حال دل دادن و قلوه گرفتن هستند.
مسافر كش ها كه خود حكايت ديگري دارند، به هيچ صراطي به معناي واقعي مستقيم نيستدند، هر جا عشقشان كشيد مي ايستند؛ سر پيچ، وسط سربالايي، انتهاي سرازيري ، وسط ميدون، هر جا هم عشقشان كشيد به محض ديدن يك مسافر مي پيچند، پشت سر آدم نه از بالاي سر آدم كه نه از بالاي ماشين آدم رد كه نمي شوند پرواز مي كنند چند ثانيه ي بعد جلوي آدم مي كوبانند روي ترمز و با مسافرشان خوش و بش يا بگومگو مي كنند و بي خيال بقيه، جون مي دهند براي ديوانه كردن آدم در اين ترافيك.
هنوز سفر درون شهري ام به نيمه نرسيده كه ديوانه مي شوم، بي خيال رعايت حق تقدم، خطوط شخصيت كيلويي چنده؟ بوق اگر نباشه آدم حتما تو اين ترافيك پشت فرمون دق مي كنه، فاصله ي ايمني شوخيه، لايي را عشق است و فرار.
