تبليغاتX
راوش

راوش

 

خيلي دور خيلي نزديك نام فيلمي است اما من مي خواهم از آن براي عنوان اين پست استفاده كنم، اول ماجرايي را كه چندي قبل برايم اتفاق افتاد خلاصه شرح مي دهم بعد هم حسي كه آن ماجرا در من ايجاد كرد و ربط آن به شرايط تاريخي اجتماعي كه ما ايرانيان در آن به سر مي بريم براي من تجربه ي جالبي بود، شما بخوانيد و نظر بدهيد.

      چندي قبل به اتفاق بچه ها رفتيم كوه ، كن ، سولقان و بعد هم روستاي سنگان قصد داشتم منظره ي آبشار زيباي پهنه حصار را در فصل زمستان به بچه ها نشان دهم اين آبشار در هر فصلي زيباست به خصوص زمستان كه با بستن يخ و قنديل بسيار باشكوه وتماشايي است از بعد از امامزاده كه در سنگان بالا قراردارد مسير باريك هميشگي را كه بر فراز دره اي نه چندان عميق قرار دارد در پيش گرفتيم دره اي كه رودخانه اي كه در فصل زمستان پرشكوه تر به نظر مي رسد  از ته آن جاري است اگر چه مسير را برف گرفته بود اما بر اثر رفت و آمد كوهنوردهاي قبل ما مسير باريك هميشگي همچنان قابل استفاده و رفت و آمد بود اين مسير را بارها در تابستان و زمستان پيموده بودم از چم و خم آن به خوبي آگاه بودم نقطه ي خطرناك خاصي در آن وجود ندارد و با كمي احتياط مي توان به راحتي از آن عبور كرد.

     در اطراف دره ي پايين كه چندمتري بيشتر با مسير فاصله ندارد زمين هاي كشاورزي است كه با تلاش كشاورزان در آن نهال هاي و درختان ميوه كاشته شده است اطراف رودخانه نيز درختان خودرويي وجود دارد كه در بهار و تابستان بر زيبايي مسير مي افزايد.

     طبق معمول بچه ها شروع به نق نق كردند و طبق معمول من بناي مسابقه را با آن ها نهادم و مطابق معمول خواستم به اصطلاح غيرت نداشته ي مردانه شان را به جوش آورم شايد اين جوش در پاهايشان جاري شود و به جاي نق زدن راه بروند. آنها جلو مي رفتند و من عقب قدم هاش سرعت گرفته بود، و من طبق معمول اين مواقع براي اينكه سورپريزشان كنم و در حالي كه آنها فكر مي كنند من پشت سرشان هستم يك باره از مقابلشان سر در بياورم و آنها با تعجب بپرسند كه از كجا آمده ام و من هم به جاي لو دادن مسير بناي مسابقه اي ديگر را با آنها بگذارم،  تصميم گرفتم از مسير كنار رودخانه بروم كه مي دانستم در نقطه اي نه چندان دور به مسير بالا از طريق يك پل چوبي پيوند خواهد خورد در همين فكر بودم كه ناگاه جا پاهايي را در برف ديدم كه به مسير پاييني يعني كنار رودخانه مي رفت بدون اينكه به عمق جاي پاها كه حدود يك متر بود ( كه نشان از برف عميقي بود كه شب قبل آمده بود ) فكر كنم مسير آماده را در پيش گرفتم وقتي به كنار روخانه رسيدم جاي پاها مسيري خلاف مسير مورد نظر من را در پي مي گرفت يعني از سمت ديگر رودخانه به بالا و به طرف خانه ي زيبايي كه در بالاي رودخانه و در جهت روبرويي مسير اصلي قرار داشت مي رفت بنابراين مجبور شدم تا بقيه ي مسير را از ميان برف كه كاملا يك دست و بسيار عميق بود ادامه دهم، از پايين مسير و بچه ها مشخص بودند سعي مي كردم خودم را از آنها پنهان كنم و هر گاه آنها برمي گشتند تا به پشت سر خود نگاه كنند و فاصله ي خود را با من دريابند من در آن پايين خودم را لابه لاي برف ها و درختاني كه تقريبا تمامي تنه ي آنها در برف فرو رفته بود و تنها شاخ هاي لخت آنان بيرون بود پنهان مي كردم چند متري نرفته بودم كه احساس كردم كه مسير سخت تر از آني است كه من تصورش را مي كردم با هر قدمي كه بر مي داشتم تا بالاي زانو در برف فرو مي رفتم و براي بيرون كشيدن خودم به انرژي بسياري احيتاج داشتم تا قدم بعدي را بردارم كوله اي هم كه به پشت داشتم مزيد بر علت شده بود و اگرچه تا قبل از آن سنگيني آن را حس نمي كردم كم كم داشت برايم تبديل به وزنه اي سنگين و غير قابل تحمل مي شد.

    ولي باز فكر مي كردم كه مسير ساده تر از آن چيزي است كه بخواهد من را نگران كند،  تصميم گرفتم از حاشيه رودخانه رد شود تا محبور نباشم در برف ها فرو روم اگر چه گاه مجبور مي شدم تا از يك سمت رودخانه به سمت ديگر آن روم و اين رفت و آمدها باعث شده بود تا حسابي خيس شوم و پاهايم يخ بزند، اما در حاشيه رودخانه نيز گاه تخته سنگ هاي بزرگي نمود پيدا مي كردند كه لايه ي ضخيمي از يخ آنها را فرا گرفته بود و اگر چه در شرايط عادي مي شد به راحتي از آنها عبور كرد ولي در اين شرايط يخ زده عبور از آنها تقريبا محال مي نمود و امكان نداشت تا پاروي آنها گذاشت و يا اينكه با دست به آنها آويخت.

     بنابراين دوباره مسير را كمي دورتر از رودخانه ادامه مي دادم اما گذر از آن برف عميق در توان تحمل ام نبود. درختان خود روي كنار رودخانه كه تا قبل از اين بسيار در تابستان و بهار چشم نواز و دل انگيز مي نمودند با تيغ هايي كه به لباس و كوله ام مي افكنند حركتم را بيش از پيش كند و سخت مي كردند. باورم نمي شد كه در چنين شرايطي قرار گرفته ام در حالي كه مسير هميشگي در چند متري ام قرار داشت و از اين پايين شاهد عبور بچه ها( كه حالا خيلي از من دورشده بودند ) و ساير كوهنوردان بودند حالا من اين پايين مانند چي در گل مانده بودم. مسير كوتاه تا پل بسيار طولاني مي نمود و پاهايم توانايي رفتن نداشتند، به پشت روي برف ها افتادم و در اوج درماندگي به معناي واقعي اش داشتم مسير را كه در چند متري ام قرار داشت و من قادر به رسيدن به آن نبودم نگاه مي كردم شرايطم درنظرم رقت بار مي آمد چون هم خنده ام گرفته بود و هم مستاصل شده بودم. خنده ام گرفته بود از اينكه چگونه من با آن همه ادعاي كوهنوردي در يك چنين شرايط سهل و آساني در فاصله ي چند متري از يك مسير وامانده بودم كه حتي توجيه اي براي كمك خواستن نداشتم و نگران از اينكه هم بچه ها را گم كرده بودم و هم اينكه بيرون آمدن از اين مخمصه در نظرم به غايت سخت مي رسيد مانند آن سوسك يا لاك پشت كه به پشت افتاده است و من  در يكي از داستان ها خوانده بودم  دست و پا مي زدم بدون اينكه بتوانم ديگر قدمي از قدم بردارم نيرويم به كل تحليل رفته بود و يك دستي برف مسير را در نظرم آنچنان طولاني كرده بود كه فكر مي كردم خلاصي از آن وجود ندارد.

    چند ساعتي اين جدال ادامه داشت چند قدم رفتن ايستادن نظاره كردن و با ناباوري شرايط را در ذهن مرور كردن، حس مسخره اي هم نمي گذاشت تا فرياد برارم و كمك بخواهم، تا اينكه يكي از كوهنوردان كه از مسير بالا در حال عبور بود  متوجه شرايط من شد فرياد زد كمك مي خواهي با صداي كه سعي كردم از دور خنده به نظر بيايد ولي خودم مي دانستم كه  بغض است گفتم ، نه ممنون ، طرف داشت مي رفت كه بالاخره قوايم را جمع كردم و گفتم : فقط كوله كمي سنگين است، فكر كنم  تا آخرش را خواند و به سرعت به كمكم آمد كوله را از پشتم گرفت و من توانستم با قرار دادن پا در جاي پاي او به پل برسم پلي كه باور كنيد چند متري بيشتر با من فاصله نداشت و من اصلا آن را نمي ديدم.

     اما اين حسي كه آن روز داشتم بسيار شبيه حسي است كه اين روزها دارم. حس مي كنم ما ايرانيان چطور مسير را مي بينيم آناني كه با عافيت و سلامتي از آن عبور مي كنند نظاره مي كنيم حتي خودمان هم چند صباحي در آن قدم زده ايم اما اكنون چقدر از دسترسمان دور است چقدر دور به نظر مي رسد آنقدر دور كه همه ي روشنفكران و نخبگان ما را در شرايطي آچمز مانند فرو برده است.  راهي كه برايمان در برهه هايي از تاريخ مانند مشروطه ، دوران نهضت ملي شدن نفت و يا انقلاب و بعدها دوم خرداد آنچنان نزديك و دست يافتني شده اين روزها دوباره اينقدر دور مي آيد. راهي  كه به جاي تعميق و تعريض آن با به جان يكديگر افتادن ها  خرابش كرديم . روشنفكران،  دانشجويان،  صاحبان قلم ، روزنامه نگاران  و خلاصه همه ي آناني كه دستي بر اين عرصه داشتند ند به جاي گرد آمدن حول اين محور كه شرايط را پايدار و ثابت نگه داشته و با تدبير و دورانديشي آزادي هاي به دست آمده را براي تاثير بخشي شان در ساير حوزه ها از جمله فرهنگ نهادينه نمايند به جان يكديگر افتاده و مانند روزگار دوران مشروطه و يا دوران نهضت ملي شدن نفت و يا همين دوران دولت اصلاحات به جان رهبران نضت افتاده و باور داشتند كه بايد محروميت هاي تاريخي خود و جامعه را چند ساله از حلقوم آنان بيرون كشيد. حالا در اين شرايط كه چند سالي بيشتر از آن آخرين روزهاي تجربه ي دولت عقل گرا درايران نمي گذارد حس مي كنم آزادي و سعادت و زيست براساس معيارهاي پذيرفته شده در عرف انساني و جهاني چقدر از ما دور و چقدر به ما نزديك بود.

     در پست بعدي حتما درباره ي اين دوري ها و نزديكي هاي تاريخي توضيحاتي بيشتري خواهم داد.

 

        

     

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:54  توسط آتوسا راوش  |