چند روز پيش روزنامه ي اعتما ملي يادداشتي داشت از آقاي دهقان كه با اشاره به فاجعه اي كه سد سيوند براي آثار باستاني منطقه ي پاسارگارد خواهد داشت بهتر است به جاي اينهمه جارو جنجال درباره ي فيلم سيصد به حفظ آثاري بپردازيم كه مي توانند اثبات گر تمدن بزرگ ايراني باشد.
در پست قبلي هم راجع به پسركم گفتم كه درباره ي فيلم سيصد چه مي انديشد. حالا با بيان يكي ديگر از تجربياتي كه با اين بچه دارم مي خواهم بگويم كه چرا بايد سيصد را ول كرد وسيوند را چسبيد.
سال گذشته كه پسرم كلاس چهارم بود در كتاب تاريخ شان در بخش جنگ هاي ايران و روم عكسي داشتند از بناي تاريخي نقش رستم كه در سه كيلومتري تخت جمشيد قرار دارد، تصوير برجسته ي از شاپور اول و والرين سردار رومي كه در پي شكست سختي كه از ايران و سپاه شاپور خورده است در مقابل اسب شاپور زانو زده است. نمي دانم چه حسي به اين بچه دست داده بود كه بسيار اصرار داشت تا به شيراز وبه ديدن نقش رستم برويم. من حس مي كردم كه احساس غرور مي كرد شايد باورتان نشود ولي بچه اي را كه نمي شد لحظه اي يك جا بند كرد دقايق طولاني مي شد كه مي ديدم در گوشه اي نشسته و به عكس زل زده است. بالاخره نوروز هشتاد و پنج به شيراز رفتيم قبل از ديدن نقش رستم به ديدن تخت جمشيد رفتيم جمعيت موج مي زد و تقريبا استفاده از بنا برايمان غير ممكن بود با اين حال خدا خواست و چند تا از راهنمايان موسسه ي پارسه درباره نقش ها و بناهاي تخت جمشيد براي بچه ها توضيحاتي دادند كه واقعا غنيمت بود هر چند كه در همان محوطه گرو هاي ديگري آمده بودند كه راهنمايان آن ها روايت هاي خودشان را از تخت جمشيد داشتند گروه ها ي كه متعلق به بسيج شهرها و مناطق مختلف بودند با راهنمايان مخصوص به خودشان كه بناي تخت جمشيد و اصولا هر بناي تاريخي از اين دست رانشانه هاي جور وستم حاكماني مي دانستند كه با چپاول مردم وبهره كشي از آن ها چنين بناهايي را ايجاد كرده اند.
حالا بگذريم از چادر بزرگي كه در محوطه بنا شده بود و كلي هم صندلي در آن چيده شده و بود صداي فيلمي درباره تاريخ ايران در زمان هخامنشيان و تخت جمشيد ( البته بدون تصوير) از آن پخش مي شد به گوش مي رسيد اما كسي قادر به ديدن فيلم نبود و صندلي ها خالي، حدس مي زنيد چرا؟ زياد نمي پيچمتان مسئولين برپاكننده ي چادر به جاي استفاده از چادر مخصوص نمايش يك چادر با رنگ سفيد بنا كرده بودند كه در اثر پرتو نور در آن امكان ديدن فيلمي كه روي پرده ي سفيد به نمايش در آمده بود نبود، بنابراين تنها صداي فيلم بدون تصوير به گوش مي رسيد.
بعد هم پاركينگ كه مملو از گاز پيك نيكي و چراغ خوراك پزي و بوي پلو و ماهي كه فضا را پركرده بود و جماعتي كه به هواي پيك نيك كنار ماشين ها اتراق كرده بودند تا بچه ها بعد از بازديد و تناول تخمه و چيپس وآدامس و باقي گذاشتن بقاياي يادگاري از آشغال آنها در پاركينگ كنار هم جمع شوند و سبزي پلو با ماهي بخورند، البته چه انتظاري مي توان داشت وقتي مسئولان امور فرهنگي نتوانند يك فيلم آموزشي درباره تخت جمشيد نشان دهند خوب مردم هم در تخت جمشيد سبزي پلو با ماهي خواهند خورد.
اما مصيبت از وقتي شروع شد كه به نقش رستم رسيديم وقتي به جاده ي منتهي به بناي نقش رستم پيچيديم يك گله گوسفند كه در اطراف و حتي داخل جاده مشغول چرا و صفا و بودند ظاهر شدند پسرم باتعجب پرسيد اينها اينجا چكار مي كنند؟ طفلك فكر مي كرد لابد گارد ويژه مشغول محافظت از اين بناست به شوخي گفتم خوب اون ها هم مثل تو اومدند نقش رستم رو ببينند ديگه !
بعد محوطه ي پاركينگ كه چند سود جو باگذاشتن چند بشكه ي نفت و طناب محوطه اي پرا زچاله چوله كه به جهت بارندگي هاي آن موقع چاله ها پر گل و متعفن شده بود را به عنوان پاركينگ محصور كرده بودند واز خلق ا... تا هر چقدر كه تيغشان مي بريد پول مي گرفتند. بعد هم باز چند بشكه ي نفت كه به شكل ميز در در خروجي يا همان طناب خروجي پاركينگ قرار گرفته بود كه روي آن ها چند كتابي ( البته با قيمت هاي گزاف) درباره نقش رستم به خلق ا... فروخته مي شد. باز هم به اين بشگه هاي نفت اگر چه از پول فروششان چيزي عايد محافظت از اين آثار نمي شد لااقل بشگه هاي خالي اش به درد چند سود جو مي خورد.
اگر چه هيچ حفاظ و يا شيشه اي براي نگهداري از بناها در محل وجود نداشت اما لااقل اطاقكي براي فروش بليط و كسب درآمد در آن جا وجود داشت كه به علت استقبال مسافران نوروزي به چند برابر قيمت مشغول فروش بليط بودند.
تنها چند توضيح كه برروي لوح هاي شيشه اي نوشته و جلوي هر بنا كار گذاشته شده بود مي توانست وجه مميزه ي نقش رستم از يك بيابان معمولي باشد لوح هايي كه البته در زمان رياست جمهوري قبلي كار گذاشته شده بودند و فكر نمي كنم در اين دوران تاكنون جان سالم به در برده باشند.
بعد هم ملت عزيز كه با ديدن يك مارمولك عظيم الجثه بخت برگشته كه روي كله ي شاپور نشسته بود با پرتاب سنگ هاي ريز و درشت براي فراري دادن حيوان و تمرين تيراندازي خود به سوي بنا اوضاع را فرهنگي تر نمودند، طفلك پسركم هاج و واج مونده بود، پس اون همه افتخار و پيروزي بر سپاه عظيم روم و تسليم فرمانده ي رومي به پادشاه ايران و بقيه ي قضايا به اينجا ختم مي شد بيابان برهوت با مردماني كه شكار مارمولك مي كنند.
بقيه اش رو خودتون حدس بزنيد از اون به بعد كمتر ديدم كه پسرك علاقه اي به شاپور اول و نقش رستم نشان دهد، بيشتر ترجيح مي دهد به عكس همان قهرمانان فوتبال خودش كه البته عمدتا از ليگ هاي اروپايي هستند خيره شود تا به عكس نقش رستم.