تبليغاتX
راوش

راوش

عرب ها يك ضرب المثلي دارند كه من هم عربي اش را مي گويم هم فارسي اش را كه البته شما در حاشيه بخوانيد كه من هم عربي بلدم، .ضرب المثل اين است"

شيئان عجيبان هما الابرد من يخ، شيخ يتصبي و صبي يتشيخي .

يعني دو چيز عجيب است كه از يخ هم خنك تر است،  شيخ يتصبي ، يعني شيخ يا همان پيرمرد يا در كل آدم پيري كه بخواهد اداي بچه ها را درآورد و برعكس آن يعني،  صبي يتشيخي،  يعني بچه اي كه بخواهد اداي پيرها يا بزرگترها را در بياورد.

من اين ضرب المثل را در مورد آدم هاي سنتي كه مي خواهند اداي مدرن ها را در آورند و برعكس اش يعني مدرن هايي كه اداي سنتي ها را در مي آورند نيز به كار مي برم البته اولي آن يعني سنتي هايي كه مي خواهند اداي مدرن ها را درآورند خيلي خنك تر و خنده دار تر است.

مثلا همين رسانه ي ملي را در نظر بگيرد مجموعه ي برنامه هايش را كه كنار هم بگذاريم بوي سنت آن هم از نوع ارتجاعي و استبداي اش دنيا را برداشته. اما چپ و راست برنامه و آدم هايي را به نمايش در مي آورد كه بگويد ماههم مدرن و دموكرات و آزاي خواه و از اين حرفها هستيم. به اصطلاح خودشان مصاحبه هاي آنچناني نشان مي دهند يا سريال هايي با هنرپيشه هاي آنچناني را به نمايش در مي آورند كه مصداق هاي بارز همان تيپ هايي هستند كه فرمانده ي نيروي انتظامي تهران گفت اگر ببينيميشان دستگيرشان مي كنيم و بقيه ي ماجرا كه نمي خواهم وارد جزئيات شوم.

اما چندي پيش دوست معقولي راديدم كه از برنامه ي صبحگاهي شبكه ي دوم با عنوان" مردم ايران سلام" تعريف مي كرد و آن را نمونه ي يك برنامه ي موفق مي دانست. به دوست عزيز گفتم آيا شما همه ي برنامه را يا لااقل بخش هاي ابتدايي آن را هر روز مي بينيد ايشان گفتند:  نه هر ازگاهي تماشا مي كنم به ايشان عرض كردم چند روزي وقت بگذريد و برنامه را كامل تماشا نماييد تا متوجه شويد مجري روشنفكر برنامه  گاهي بر چه مبناهايي سخنان خود را مي آزيند كه آدم از اين همه تبحر در يتصبي گري اين شيخ  كه شيخوخيت از كليه ي وجنات و سجاياي اش مي بارد،  انگشت به دهان حيران مي ماند . آدم مي ماند ادا و اصول هاي روشنفكري اين جماعت را باور كند يا مانيفست رنگ و رو رفته ي سنت ارتجاعي شان را كه هر روز در قالبي شيرين مي پيچانند و به خورد خلق الله مي دهند باور نداريد !؟ مصدايق اش را نمي گويم،  خودتان  چند روز به خصوص در روزهايي كه مناسبتي را نيز باخود دارند برنامه را به طور كامل نگاه كنيد؟ اگه نديد راست مي گم هرچي دلتون خواست بگين.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 18:38  توسط آتوسا راوش  | 

خدا راشكر كه بالاخره  قهرمان به داد پسرك رسيد و  پيت حلبي ها را در مقابل چشمان ميليون ها تن از رانندگان اتوبان صدر ( شمال به جنوب و بالعكس)  و همت ( شرق به غرب و بالكعس) بالا بردند و خلاصه خيال رانندگان و بانك را آسوده كردند، هر چند خيال خودشان آسوده تر گرديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:54  توسط آتوسا راوش  | 

چند روز پيش روزنامه ي اعتما ملي يادداشتي داشت از آقاي دهقان كه با اشاره به فاجعه اي كه سد سيوند براي آثار باستاني منطقه ي پاسارگارد خواهد داشت بهتر است به جاي اينهمه جارو جنجال درباره ي فيلم سيصد به حفظ آثاري بپردازيم كه مي توانند اثبات گر تمدن بزرگ ايراني باشد.

در پست قبلي هم راجع به پسركم گفتم كه درباره ي فيلم سيصد چه مي انديشد. حالا با بيان يكي ديگر از تجربياتي كه با اين بچه دارم مي خواهم بگويم كه چرا بايد سيصد را ول كرد وسيوند را چسبيد.

سال گذشته كه پسرم كلاس چهارم بود در كتاب تاريخ شان در بخش جنگ هاي ايران و روم عكسي داشتند از بناي تاريخي نقش رستم كه در سه كيلومتري تخت جمشيد قرار دارد، تصوير برجسته ي از شاپور اول و والرين سردار رومي كه در پي شكست سختي كه از ايران و سپاه شاپور خورده است در مقابل اسب شاپور زانو زده است. نمي دانم چه حسي به اين بچه دست داده بود كه بسيار اصرار داشت تا به شيراز وبه ديدن نقش رستم برويم. من حس مي كردم كه احساس غرور مي كرد شايد باورتان نشود ولي بچه اي را كه نمي شد لحظه اي يك جا بند كرد دقايق طولاني مي شد كه مي ديدم در گوشه اي نشسته و به عكس زل زده است. بالاخره نوروز هشتاد و پنج به شيراز رفتيم قبل از ديدن نقش رستم به ديدن تخت جمشيد رفتيم جمعيت موج مي زد و تقريبا استفاده از بنا برايمان غير ممكن بود با اين حال خدا خواست و چند تا از راهنمايان موسسه ي پارسه درباره نقش ها و بناهاي تخت جمشيد براي بچه ها توضيحاتي دادند كه واقعا غنيمت بود هر چند كه در همان محوطه گرو هاي ديگري آمده بودند كه راهنمايان آن ها روايت هاي خودشان را از تخت جمشيد داشتند گروه ها ي كه متعلق به بسيج شهرها و مناطق مختلف بودند با راهنمايان مخصوص به خودشان كه بناي تخت جمشيد و اصولا هر بناي تاريخي از اين دست رانشانه هاي جور وستم حاكماني مي دانستند كه با چپاول مردم وبهره كشي از آن ها چنين بناهايي را ايجاد كرده اند.

حالا بگذريم از چادر بزرگي كه در محوطه بنا شده بود و كلي هم صندلي در آن چيده شده و بود صداي فيلمي درباره تاريخ ايران در زمان هخامنشيان و تخت جمشيد ( البته بدون تصوير) از آن پخش مي شد به گوش مي رسيد اما كسي قادر به ديدن فيلم نبود و صندلي ها خالي، حدس مي زنيد چرا؟ زياد نمي پيچمتان مسئولين برپاكننده ي چادر به جاي استفاده از چادر مخصوص نمايش يك چادر با رنگ سفيد بنا كرده بودند كه در اثر پرتو نور در آن امكان ديدن فيلمي كه روي پرده ي سفيد به نمايش در آمده بود نبود، بنابراين تنها صداي فيلم بدون تصوير به گوش مي رسيد.

بعد هم پاركينگ كه مملو از گاز پيك نيكي و چراغ خوراك پزي و بوي پلو و ماهي كه فضا را پركرده بود و جماعتي كه به هواي پيك نيك كنار ماشين ها اتراق كرده بودند تا بچه ها بعد از بازديد و تناول تخمه و چيپس وآدامس و باقي گذاشتن بقاياي  يادگاري از آشغال آنها در پاركينگ كنار هم جمع شوند و سبزي پلو با ماهي بخورند، البته چه انتظاري مي توان داشت وقتي مسئولان امور فرهنگي نتوانند يك فيلم آموزشي درباره تخت جمشيد نشان دهند خوب مردم هم در تخت جمشيد سبزي پلو با ماهي خواهند خورد.

اما مصيبت از وقتي شروع شد كه به نقش رستم رسيديم وقتي به جاده ي منتهي به بناي نقش رستم پيچيديم يك گله گوسفند كه در اطراف و حتي داخل جاده مشغول چرا  و صفا و بودند ظاهر شدند پسرم باتعجب پرسيد اينها اينجا چكار مي كنند؟ طفلك فكر مي كرد لابد گارد ويژه مشغول محافظت از اين بناست به شوخي گفتم خوب اون ها هم مثل تو اومدند نقش رستم رو ببينند ديگه !

بعد محوطه ي پاركينگ كه چند سود جو باگذاشتن چند بشكه ي نفت و طناب محوطه اي پرا زچاله چوله كه به جهت بارندگي هاي آن موقع چاله ها پر گل و متعفن شده بود را به عنوان پاركينگ محصور كرده بودند واز خلق ا... تا هر چقدر كه تيغشان مي بريد پول مي گرفتند. بعد هم باز چند بشكه ي نفت كه به شكل ميز در در خروجي يا همان طناب خروجي پاركينگ قرار گرفته بود كه روي آن ها چند كتابي ( البته با قيمت هاي گزاف) درباره نقش رستم به خلق ا... فروخته مي شد. باز هم به اين بشگه هاي نفت اگر چه از پول فروششان چيزي عايد محافظت از اين آثار نمي شد لااقل بشگه هاي خالي اش به درد چند سود جو مي خورد.

اگر چه هيچ حفاظ و يا شيشه اي براي نگهداري از بناها در محل وجود نداشت اما لااقل اطاقكي براي فروش بليط و كسب درآمد در آن جا وجود داشت كه به علت استقبال مسافران نوروزي به چند برابر قيمت مشغول فروش بليط بودند.

تنها چند توضيح كه برروي لوح هاي شيشه اي نوشته و جلوي هر بنا كار گذاشته شده بود مي توانست وجه مميزه ي نقش رستم از يك بيابان معمولي باشد لوح هايي كه البته در زمان رياست جمهوري قبلي كار گذاشته شده بودند و فكر نمي كنم در اين دوران تاكنون جان سالم به در برده باشند.

بعد هم ملت عزيز كه با ديدن يك مارمولك عظيم الجثه  بخت برگشته كه روي كله ي شاپور نشسته بود با پرتاب سنگ هاي ريز و درشت براي فراري دادن حيوان و تمرين تيراندازي خود به سوي بنا اوضاع را فرهنگي تر نمودند، طفلك پسركم هاج و واج مونده بود، پس اون همه افتخار و پيروزي بر سپاه عظيم روم و تسليم فرمانده ي رومي به پادشاه ايران و بقيه ي قضايا به اينجا ختم مي شد بيابان برهوت با مردماني كه شكار مارمولك مي كنند.

بقيه اش رو خودتون حدس بزنيد از اون به بعد كمتر ديدم كه پسرك علاقه اي به شاپور اول و نقش رستم نشان دهد، بيشتر ترجيح مي دهد به عكس همان قهرمانان فوتبال خودش كه البته عمدتا از ليگ هاي اروپايي هستند خيره شود تا به عكس نقش رستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:28  توسط آتوسا راوش  |