اين روزها خيلي ياد آن روزها مي افتم و دلم مي گيرد روزگار جواني كه به چه آرزوهايي طي شد و برچه خاكستري دود.
آن لحظه ها جواني ما بود
آن لحظه ها كه روح در آن ها مثل نگاه آهوي كوهي بردشت و برگريوه رها بود.
آن لحظه ها كه با دو سه شبنامه و سرود ميشد به جنگ صاعقه ها رفت
آن لحظه ها جواني ما بود
آن لحظه هاي بيشه ي بيدار
زيبا و پر شكوه و شكيبا
آن لحظه ها كه زندگي ما نه در چرا ( با فتح چ) به چون و چرا بود.
زان لحظه ها چگونه توانيم جز با درود و تلخي و بدرود ياد كرد؟
آن لحظه ها كه خوب ترين ها از سال هاي عمر خدا بود.
آن لحظه ها، جواني ما بود.
( محمد رضا شفيعي كدكني )
