تبليغاتX
راوش

راوش

اين روزها خيلي ياد آن روزها مي افتم و دلم مي گيرد روزگار جواني كه به چه آرزوهايي طي شد و برچه خاكستري دود.

 

آن لحظه ها جواني ما بود

آن لحظه ها كه روح در آن ها مثل نگاه آهوي كوهي بردشت و برگريوه رها بود.

آن لحظه ها كه با دو سه شبنامه و سرود ميشد به جنگ صاعقه ها رفت

           آن لحظه ها جواني ما بود

آن لحظه هاي بيشه ي بيدار

زيبا و پر شكوه و شكيبا

آن لحظه ها كه زندگي ما نه در چرا ( با فتح چ) به چون و چرا بود.

زان لحظه ها چگونه توانيم جز با درود و تلخي و بدرود ياد كرد؟

آن لحظه ها كه خوب ترين ها از سال هاي عمر خدا بود.

آن لحظه ها، جواني ما بود.

          

                               ( محمد رضا شفيعي كدكني )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:15  توسط آتوسا راوش  | 

به بركت وجود ماه مهر به آفتاب سلامي  دوباره خواهم داد و با دوستان گرمتر از خورشيد پاييزي گپ و گفت و گويي تازه را از تجربه ها ودانسته ها و خوانده ها  از سر خواهم گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 10:11  توسط آتوسا راوش  |