در سالن صد ستوني تخت جمشيد در برابر بارگاهي عظيم ايستاده ام و دارم به جرم 12 قرن سكوت محاكمه مي شوم !!!
چرا دوازده قرن ؟ نمي دانم ، چرا من ؟ نمي دانم ، كدام سكوت ؟ نمي دانم ،
مجازاتم چيست؟ مي دانم مرگ نيست ، بدتر از آن شرمندگي است.
در سالن صد ستوني تخت جمشيد در برابر بارگاهي عظيم ايستاده ام و دارم به جرم 12 قرن سكوت محاكمه مي شوم !!!
چرا دوازده قرن ؟ نمي دانم ، چرا من ؟ نمي دانم ، كدام سكوت ؟ نمي دانم ،
مجازاتم چيست؟ مي دانم مرگ نيست ، بدتر از آن شرمندگي است.
هميشه در اوج تنگي و نداري در اوج ياس و درماندگي در اوج بيزاري و دل آشوبي كسي هست كه با سلوك و منش و عزت خود ، بر آبروي هستي ، كه تو از بودن و زيستن در دايره ي حقيرش اش چنين شرم داشتي ، چنان بيفزايد كه بر خود ببالي ، ود كتر محمد رضا شفيعي كد كني بي شك يكي از اين كسان است.
با عجله از پله هاي مترو به همراه پسرم پايين آمديم درهاي مترو در حال بسته شدن بود به نا چار نتوانستيم تا انتها رفته و واگن هاي مخصوص بانوان را سوار شويم لذا به درون اولين واگن كه مخصوصا آقايان بود پريديم. واگن مملو از آقاياني بود كه بي اعتنا به تابلو هاي تبليغاتي نصب شده بر ديواره هاي واگن ها سردر گريبان داشتند، تابلوهايي با اين مضمون " پوستي لطيف و شاداب با دستگاه اپيلاسيون براون " و " هفته ها شادابي و لطافت را در پوست خود احساس كنيد " !!!
به واقع هم در اين جا بودن و زن بودن هم مردي مي خواهد، نمي دانم شاعر بزرگ اين شعر را در اوايل سال هفتادوچهار به چه نيتي سروده بود اما در همان سال ها نيز زن بودن كار ساده اي نبود چه رسد به اين سال ها و با اين دولت و ملك. خلاصه روزگار غريبي است اين روزها زنان اين مرزوبوم هم از دست ظلم مردان مي نالند و هم ازظلم لعبتگان زن نما.
تصويب قوانين مرد بنياد كه در آن زن نه يك انسان كه موجودي دست دوم انگاشته شده است
كم نيست، كه لعبتگاني دل به هم زن بي پروا و بي عفت به خطا در هر كوي و برزن نام زن
را با خود فرياد مي كنند، و يا موجودات غريب تر به اصرار زن بودن ، با خلايق ناز و كرشمه ي زنانه مبادله مي كنند. به واقع آيا در چنين زمانه اي زن بودن سخت نيست و به قول شاعر مردي نمي خواهد؟
* شفيعي كدكني
يكي از نويسنده هاي مورد علاقه ي من ، نجيب محفوظ نويسنده ي چيره دست مصري كه چندي قبل فكر كنم حدود هشتاد وخرداي سالگي در گذشت . با وجود اينكه تنها چند كتاب از او به فارسي ترجمه شده ( گدا ، جنايت،برنده ي جايزه ي نوبل 1988، دزد و سگها) اما محفوظ توانسته در بين خوانندگان ايراني جايگاه خود را بيابد، از جنبه ها يي كه او در نثر خود دارد، اختصار در كلام است به گونه اي كه به خواننده اين امكان را مي دهد كه به جاي دريافت واژگان مختلف روح متن را از خلال عبارات عميق و ژرف ومعدود دريابد. به تعبيري ، به هنرپيشه ي چيره دستي مي ماند كه قادر است با استفاده از نماي چهره و چشمان و با مخلص كلام ، حقيقت بازي را به تماشاگر بنماياند و او را چنان در بازي خود بازي دهد كه مدتها طعم شيرين آن بر وجودش ته نشين شود.
داستان كوتاه جنايت اگرچه در نزديك به 20 صفحه نگارش يافته ولي به اعتبار روح و مضمون ونيز ظاهر كلام گوياي واقعيت هاي بسياري از دنياي ما مردم جهان سوم است، داستان را به خصوص صفحه ي آخر گفت و گوي كارگاه را با مامور اداره ي امنيت حتما بخوانيد. كتاب توسط نشر شادگان سال81 و با ترجمه ي محمدرضا مرعشي و سنا انصاري به چاپ رسيده است.
كتاب ديگر او، گدا نام دارد كه مترجم كتاب آقاي محمد دهقاني ( كه متاسفانه اين روزها خبر اخراج ايشان از دانشگاه تهران راشنيده ام ) آن را به هم نسلان خود كه شايد هم نسلان من هم باشند تقديم كرده است ، هم نسلاني كه به گفته ي آقاي دهقاني آرمان هاي بلند آنان جاي خود را به آپارتمان هاي بلند داده است، در يادداشت مترجم مي خوانيم:
گدا شرح مختصري از روشنفكران جهان سوم است. روشنفكراني كه در جواني پر شور و آرمانخواه بوده اند در ميان سالي نوميد و محافظه كار مي شوند و ... اگر زنده بمانند در پيري گرفتار عذاب وجدان مي شوند و به حكمت و عرفان روي مي آورند...
و اينكه چرا نام كتاب گدا نهاده شده در پشت جلد مي خوانيم:
مصطفي خنديد و گفت:
- و چون در روزگار ما وحي و الهامي در كار نيست امثال تو چاره اي جز گدايي ندارند
- گدايي در شب و روز ، در مطالعه ي بيهوده و شعر بي حاصل ... در نماز هاي بت پرستانه ميان عشرتكده هاي شبانه، در برانگيحتن دل افسرده با خار خار ماجراهاي دوزخين.
پله ها را با عجله و دو تا يكي آمد با لا، هر وقت خبر مهمي داشت اين گونه وارد مي شد هيجانزده، ورقه اي در دست داشت گفت: مامان شنيدي قيصر امين پور مرده؟ گفتم" آره تو از كجا مي داني؟ جواب داد؟ معلم ادبياتمان گفت، بعد برگه اي را كه در دستش بود نشانم داد و گفت: دو تا از شعرهايش را هم برايمان زيراكس گرفته و درس امروز را از روي آن ها داد.
در يك طرف، شعر " پيش از اينها فكر مي كردم خدا... " و در طرف ديگر " كلاس انشاء " بود:
صبح يك روز نو بهاري بود
روزي از روزهاي اول سال
بچه ها در كلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها گرم گفت و گو بودند
باز هم در كلاس غوغا بود
هر يكي برگ كوچكي در دست
باز انگار زنگ انشاء بود
تا معلم ز گرد راه رسيد
گفت با چهره اي پراز خنده:
باز موضوع تازه اي داريم
" آرزوي شما در آينده"
شبنم از روي برگ گل برخاست
گفت: مي خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابرباشم، دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمين غلطيد
رفت و انشاي كوچكش را خواند
گفت: باغي بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت: گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
بانسيم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نياز خواهم شد
جوجه گنجشك گفت: مي خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روي هر شاخه جيك جيك كنم
در دل آسمان باشم
جوجه ي كوچك پرستو گفت:
كاش با باد رهسپار شوم
تا افق هاي دور كوچ كنم
باز پيغمبر بهار شوم
جوجه هاي كبوتران گفتند:
كاش مي شد كنار هم باشيم
توي گلدسته هاي يك گنبد
روز و شب زائر حرم باشيم
زنگ تفريح را كه زنجره زد
باز هم در كلاس غوغا شد
هريك از بچه ها به سويي رفت
معلم دوباره تنها شد
با خودش زير لب چنين مي گفت:
آرزوهايتان چه رنگين است
كاش روزي به كام خود برسيد
بچه ها آرزوي من اين است
در كنار اين شعر پسرم با خودكار نوشته بود " جان بخشي به اشياء " معلم خوش ذوق موضوع درس را با اين شعر آورده بود.
حيف كه جان بخشنده ي اشياء خود اكنون نزد جانان است.
روزهاي پاياني امتحانات بچه ها بود براي آوردن پسر بزرگم كه كلاس سوم راهنمايي است به مدرسه شان رفتم مدرسه ي آنان در كوچه اي است كه در ابتداي آن يك دبيرستان و در انتهاي آن يك راهنمايي قرار دارد وقتي طبق معمول وارد كوچه ي مدرسه شدم داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم تمامي كوچه با ورقه هاي كتاب تاريخ بچه هاي دبيرستاني سنگفرش كه نه ورق فرش شده بود و من مي توانستم عكس هاي شخصيت هاي خوب و بد تاريخي را از آن بالا تشخصيص دهم، صفحات تاريخ در زير گام هاي عابران و بچه ها از سويي به سوي ديگر در حركت بودند جالب بود كه گويا تمامي بچه ها برگ هاي كتاب تاريخ شان را به سنگفرش كوچه و به زير پاي عابران سپرده بودند زيرا به هيچ وجه سنگفرش كوچه معلوم نبود و با كنارزد ن برگي برگ ديگري نمايان مي شد و گويا لايه اي به قطر چند سانتي متر از كتاب تاريخ كوچه را پوشانده بود . تعجب كردم چرا كتاب تاريخ چرا شيمي با آن همه فرمول و يا جغرافيا با آن همه اسامي رودها و كوه ها و .... نه ! چرا تاريخ.؟
راستي من چرا ياد اين خاطره افتادم ؟!
اين خبرهاي اينترنتي هم گاهي كار دست آدم مي دهند.
سر يك كوچه ي باريك با شيب تند ايستاده بودم و باكسي كه نمي دانم كيست حرف مي زدم بالا، بالاي سراشيبي دو تا خانه قرار داشت رو بروي هم يكي اش را مي دانم خانه ي من بود و ديگر را نمي دانم ، گاهي از درون خانه هاي به يكديگر شليك مي شد شليك هايي كه اغلب به خطا مي رفت و فقط دود آن ها معلوم مي شد داشتم فكر مي كردم اين كارها شوخي است يا جدي، راستي راستي اين شليك ها قرار است به هدف بخورد يا نه برم منزل بچه ها بياورم بيرون يانه ؟ در اين حين و بين از خانه ي روبرويي موشكي شليك شد شيشه ها ي پنجره ي خانه ي مرا شكست درون خانه شد و ناگاه آتش از پنجره ها بيرون زد. خداي من چه حالي داشتم سربالايي را با تمام قدرت شروع كردم به دويدن فرياد مي زدم با دستانم به سرو صورتم مي كوبيدم و نام بچه هايم را صدا مي كردم در آن لحظله آرزو مي كردم كه كاش درون خانه بودم و اگر قرار بود اتفاقي براي بچه ها بيفتد براي من هم رخ مي داد، تصور اينكه درون خانه با چه صحنه اي مواجه خواهم شد آن چنان بر روحم سنگيني مي كرد كه احساس مي كردم قلبم در حال باز ايستادن است. سربالايي اما تمامي نداشت هر چه مي دويدم به انتهاي آن نمي رسيدم با اينكه درون كوچه پر از آدم و پر هيايو بود اما من فقط صداي فريادها و گريه ي خودم را مي شنيدم تمامي سرو صورتم از شدت ضربه هاي وارده سرخ شده بوداما من هنوز به سروصورت خودم مي زدم وبچه هايم را صدا مي كردم و همچنان شيب تند را به سمت بالا مي دويدم، اگر اين صحنه چند لحظه اي بيشتر ادامه پيدا مي كرد مسلما در خواب سكته مي كردم. وقتي از خواب پريدم قلبم به شدت مي زد نفسم بالا نمي آمد و اگر وحشت از بيدار كردن اهالي خانه نبود فرياد مي كشيدم و باصداي بلند گريه مي كردم. هنوز هم كه ياد آن صحنه مي افتم بغض ام مي گيرد و دلم مي خواهد بزنم زير گريه.
چندي قبل كتابي به بازار آمده بود كه نقل مجلس اكثر زنان كتاب خوان و كتاب نخوان بود نام كتاب "مردان مريخي زنان ونوسي" است و در آن به عدم درك متقابل بين زن و مرد مي پردازد، به گونه اي كه گويا زنان در ونوس و مردان در مريخ زندگي مي كنند.
به نظر من اگر در آن طرف آب كتابي هست كه نشانگر فاصله ي شناختي زنان از مردان و مردان از زنان است در اين طرف آب هم كتاب هايي هست كه داستان هاي زنان و مرداني را باز مي گويد كه به اندازه ي همان مردان و زنان از هم فاصله دارند ليكن اين فاصله ها نه مانند مريخ و ونوس كه هر دو درفضاهستند، بلكه به فاصله عرش و فرش است.
مردان عرشي اين طرف آب آنچنان مزايايي در زندگي با يك زن دارند كه به راحتي مي توانند زني را نه به فرش كه به خاكستر نشانند، علاوه بر آن همه قوانين مردساخته اين مرز و بوم اين اواخر نيز اجازه يافته اند هر زمان كه عشقشان كشيد تجديد فراش نمايند، البته همراه با بي خيالي قانوني نسبت به زن اول و تا جايي هم كه تيغشان بريد مهريه را پرداخت نكنند. مردان عرشي اين طرف آب ( اگر از درآمدهاي يك شبه بگذريم كه مختص اقتصاد گل و بلبل اين مرز و بوم است) كه به بركت رنج و سختي زن و بچه و قناعت هاي نو عروس اول خود، كه مادر در گو شش خوانده بود كه زن بايد با دارا و ندار مرد بسازد و بر شوهر خود سخت نگيرد كه خداوند كريم است و گشاينده ي روزي ، با رسيدن به تمول ويا به قول همان مادران شلوارهاي وصله دار را دوتا كردن و خوشي را به بركت عمري رنج و سختي زن و بچه به زير دل زدن به طرفه العيني عيش تمول تازه باز يافته را با زيبا رويي تازه تجديد فراش نمايند، و به بركت قانون و تبصره و لايحه و اصلاحيه آن چنان سقفي براي مهريه بنا سازند كه بر سقف پوشالين بايد كه غبطه خورد و در پيچ وخم تو در توي دهليزهاي عدالت مردانه ي خود نه از تاك نشان مي گذارند و نه از تاك نشين وزن را بر خاك سياه نشان. مردان اين مرز و بوم را به واقع بايد هم كه مردان مريخي ناميد اما زنان اين طرف را نمي توان ونوسي كه بايد در چاه تنيدگان فراموش شده شان ناميد.
اين روزها ياد خاطره اي از دوران ژورناليستي ام مي افتم روزگاري كه براي تهيه گزارش در راهروهاي دادگاه هاي خانواده در رفت و آمد يا به قولي سرگردان بودم ، خانمي را به ياد مي آورم كه تقريبا هم سن و سال مادرم بود و به همراه پسر بزرگش براي گرفتن طلاق ومهريه به دادگاه مراجعه كرده بود، پسر خانم البته آن قدر بزرگ نبود تا بتواند همان جا به مادر بگويد مادر جان بيا برويم و از خير اين مهريه كوفتي بگذر خودم خرجت را مي دهم كه پسر خود هنوز نيازمند خرج و مخارج، وقتي با هزار شرمندگي از ماجرا سوال كردم فهميدم كه شوهر " بناي " خانم كه سال ها پيش آه در بساط نداشته با عملگي در كارهاي ساختماني روزگار گذرانده و حالا به بركت تجربه و تلاش، وارد به امورات ساخت و ساز شده و به قولي مهندس تجربي گرديده اين روزها با خوردن دري به تخته و يافتن شغل نان و آب داري در دوبي و برهم زدن پول و پله اي و برتن كردن رخت نو يار نو خوانده و به زن بدبخت، كه عمري با آبروداري رخت هاي گلين مردش را بربند مي كرده نصيحت مادر برگوش بر نداريي مرد مي ساخته ، پيغام داده كه برود و طلاقش را بگيرد. زن بيچاره مستاصل مانده با مهريه ي 4000توماني بيست سال پيش اش در راهرو هاي عدالتخانه ي مردانه ي اين مرزو بوم ، كه بيهوده از اطاقي به اطاق ديگر و از ميزي به مير ديگر در رفت و آمد و به قولي چون مرغ سركنده از پي راه نجاتي به هر سو بال بال زدن.
يادم مي آيد مسئولي در پشت يكي از اين ميزها كه از دست شكايت هاي زن كلافه شده بود با طنازي به زن بيچاره گفت " خانم برو خدا را شكر كن كه تو لااقل مي تواني با اين پول دو كيلوگوشت بخري( آن موقع گوشت كيلويي دو هزار تومان بود) اگر جاي خانمي بودي كه مهريه اش دویست تومان و تاكيد كرد دویست تا تك توماني بود و همين ديروز اينجا بود چه مي كردي ؟