وقتي مصاحبه ي يكي از مسئولان نيروي انتظامي را درباره ي قتل دو دختر دانشجوي دانشگاه قزوين كه براي برگشتن به خانه توسط راننده ي خودرويي روبوده و چندي بعد اجساد آن ها پيدا شده است خواندم ياد خاطره اي افتادم.
در دوران دانشجويي در شيفت بعداز ظهر يكي از مدارس جنوب تهران تدريس مي كردم يك روز اتوبوس ها ي خطي كه من هر روز با آن ها رفت و آمد مي كردم از صبح براي بردن افرادي خاص به محلي خاص براي تجمع به مناسبت روزي خاص از خط خارج شده بودند ، و طبق معمول اين جور مواقع ......... بقيه كه به اتوبوس براي رفتن به خانه يا محل كار احتياج دارند يا نه !!!!!
تاكسي ها و ميني بوس هايي كه گاه گداري سرو كله شان پيدا مي شد مملو از جمعيت بودند، نزديك به چهل و پنج دقيقه بود كه براي يافتن وسيله نقليه وسطه خيابان سرگردان بودم و از بس دنبال ميني بوس ها دويده بودم خسته و عصبي بودم در ضمن به شدت هم ديرم شده بود.
ناگاه يكي از همين ميني بوس ها ي تا خرخره مملو از جمعيت چند قدم جلوتر براي پياده كردن مسافر ايستاد از فرصت استفاده كردم و خودم را به زور روي ركاب ميني بوس جا دادم روي ركاب بين زمين و آسمان در نوسان بودم و با دلهره در و دسته ي آن را برآورد مي كردم كه آيا تحمل اينهمه فشاري كه به آن مي آيد دارد يا نه ؟ وقتي چشمم به تسمه ي اتصال در افتاد كه تيوپ دوچرخه بود فكر كردم عجب مرگ ضايعي خواهد بود و ياد شعر شاملو افتادم كه مي گفت :
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر است
هراس من از مردن در سرزميني است كه مزد گور كن از آزادي آدمي افزون باشد.
و هراس من هم از مردن در ميني بوسي بود كه جان آدم ها اينقدر در آن بي ارزش باشد.
چند ايستگاهي جلوتر چند نفري پياده شدند و من كمي توانستم از وضعيت معلق خودم خلاصي يابم آنان كه اتوبوس ها شلوغ سوار مي شوند مي فهمند من چه مي گويم وقتي انسان جايي پيدا مي كند كه از فشار قبر مانند كمي خلاصي يابد گويا دري از بهشت به رويش گشوده مي شود.
اما اين بار براي من اين دري بود به جهنم چون از بخت بد مسافران همه مرد بودند ( طبيعي است زيرا در اين گونه مواقع مردان مي تواند با زور و هل دادن سوار شوند و سر خانم ها اغلب بي كلاه مي ماند) من هم مجبور بودم تا حد ممكن خودم را تا و فشرده كنم، شده بودم مثل اوري گامي (paper folding) توي اين هاگير واگير هم يك بابايي نمي توانست مثل آدم بايستد . عليرغم اينكه اين جور مواقع صدايم در نمي آمد زيرا آخر سر نه شاكي كه متهم از آب در مي آمدم ، اين بار فشار هاي شديد عصبي كه از ساعتي قبل براي يافتن وسيله ي نقليه ي بر من وارد شده بود باعث شد تا با صداي بلند به طرف اعتراض كنم كه ناگهان پسركي كمي آن طرف تر ميني بوس با لحن پرخاشجويانه اي خطاب به من گفت : چشمت كور مي خواستي سوار نشوي !! ، با فرياد گفتم : خيلي با غيرتي ( خيلي را هم كلي كشيدم) طرف هم گفت : تو كه ديدي ميني بوس پر مرده چرا سوار شدي لابد .... .
نمي دانستم طرف واقعا خيلي بي غيرت است يا ازشدت غيرت زيادي دارد اين حرف ها را مي زند؟ كه البته در جريان مشاجره اين طور دستگيرم شد كه گويا از غيرت زيادي است، منتهي اين فوران غيرت به جاي اين كه به گوش آن فرد مردم آزار برخورد كند، مرا نشانه رفته بود كه اصلا چرا سوار ميني بوس پر از مرد شده ام .
بعد از يك بگو مگوي جانانه راننده هر دويمان را پياده كرد و طرف هم با اصرار و حتي تهديد مي خواست مرا به نهادي كه آن موقع ها مسئول رسيدگي به اين بي عفتي ها بود تحول دهد!!!.
با بدبختي خودم را از دستش خلاص كردم از شدت استيصال دلم مي خواست وسط خيابان فرياد بكشم اما مي ترسيدم اين هم يك جرم به جرايمم اضافه كند.
بعدها فهميدم كه اين يك نوع جهان بيني غيرت است، از همان نوع كه بعضي ها دارند.