تبليغاتX
راوش

راوش

توي همين فروشگاه هاي زنجيره اي وطني

پسرك بالاي وسيله اي كه روي تابلوي مشخصات آن نوشته شده بود :

 جكوزي پرتابل  قيمت 15000000 ريال   با وردي آب گرم ضد بخار و رطوبت  بادي و قابل حمل و.....

ايستاده بود و به دوستش مي گفت :

از ساعت شش صبح راه مي افتم هشت مي رسم اينجا 140 تومن به جاييم نمي رسه شهريه ي دانشگاه هم نمي شود  پول كرايه و رفت آمد رو هم هنوز از پدرم مي گيرم بهم مي گه ديگه ندارم خرجت كنم

نه مي رسم درست درس بخونم نه كار بهتري گير ميارم.

خانمي پرسيد: آقا اين جكوزي را مي توان پشت صندوق عقب ماشين جا داد ؟

پسرك گفت:  بله خانم پرتابل يعني قابل حمل مثل قايق بادي در موقع استفاده باد مي شود و در موقع غير استفاده مي توان باد آن راخالي كرد.

خانم رو به آقاي بغل دستي اش كرد و گفت بگيرم؟

مرد گفت: ميل خودته مي خواهي چك اش رو بنويسم؟

حالم گرفته است از خير خريد مي گذرم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:53  توسط آتوسا راوش  | 

وقتي مصاحبه ي يكي از مسئولان نيروي انتظامي را درباره ي قتل دو دختر دانشجوي دانشگاه قزوين  كه براي برگشتن  به خانه توسط راننده ي خودرويي روبوده و چندي بعد اجساد آن ها پيدا شده است خواندم  ياد خاطره اي افتادم.

در دوران دانشجويي  در شيفت بعداز ظهر يكي از مدارس جنوب تهران تدريس مي كردم  يك روز اتوبوس ها ي خطي كه من هر روز با آن ها رفت و آمد مي كردم از صبح براي بردن افرادي خاص به محلي خاص براي تجمع به مناسبت روزي خاص از خط خارج شده بودند ، و طبق معمول اين جور مواقع   .........   بقيه كه به اتوبوس براي رفتن به خانه يا محل كار احتياج دارند يا نه  !!!!!

 تاكسي ها و ميني بوس هايي كه گاه گداري سرو كله شان پيدا مي شد مملو از جمعيت بودند، نزديك به چهل و پنج دقيقه بود كه براي يافتن وسيله نقليه وسطه خيابان سرگردان بودم و از بس دنبال ميني بوس ها دويده بودم خسته و عصبي بودم در ضمن به شدت هم ديرم شده بود.

ناگاه يكي از همين ميني بوس ها ي تا خرخره مملو از جمعيت  چند قدم جلوتر براي پياده  كردن مسافر ايستاد از فرصت استفاده كردم و خودم را به زور روي ركاب ميني بوس جا دادم روي ركاب بين زمين و آسمان در نوسان بودم و با دلهره در و دسته ي آن را برآورد مي كردم كه آيا تحمل اينهمه فشاري كه به آن مي آيد دارد يا نه ؟ وقتي چشمم به تسمه ي اتصال در افتاد كه تيوپ دوچرخه بود فكر  كردم عجب مرگ ضايعي خواهد بود و ياد شعر شاملو افتادم كه مي گفت :

هرگز از مرگ نهراسيده ام 

اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر است

هراس من از مردن در سرزميني است كه مزد گور كن از آزادي آدمي افزون باشد.

   و هراس من هم از مردن در ميني بوسي بود كه جان آدم ها اينقدر در آن بي ارزش باشد.

چند ايستگاهي جلوتر چند نفري پياده شدند و من كمي توانستم از وضعيت معلق خودم خلاصي يابم آنان كه اتوبوس ها شلوغ سوار مي شوند مي فهمند من چه مي گويم  وقتي انسان جايي پيدا مي كند كه از فشار قبر مانند كمي خلاصي يابد گويا دري از بهشت به رويش گشوده مي شود.

اما اين بار براي من اين دري بود به جهنم چون از بخت بد مسافران همه مرد بودند ( طبيعي است زيرا در اين گونه مواقع  مردان مي تواند با زور و هل دادن سوار شوند و سر خانم ها اغلب بي كلاه مي ماند)  من هم مجبور بودم تا حد ممكن خودم را تا و فشرده كنم،  شده بودم مثل اوري گامي (paper  folding) توي اين هاگير واگير هم يك بابايي نمي توانست مثل آدم بايستد . عليرغم اينكه اين جور مواقع صدايم در نمي آمد زيرا آخر سر نه شاكي كه متهم از آب در مي آمدم ، اين بار فشار هاي شديد عصبي كه از ساعتي قبل براي يافتن وسيله ي نقليه ي بر من وارد شده بود باعث شد تا با صداي بلند به طرف اعتراض كنم كه ناگهان پسركي كمي آن طرف تر ميني بوس با لحن پرخاشجويانه اي خطاب به من گفت : چشمت كور مي خواستي سوار نشوي !! ، با فرياد گفتم :  خيلي با غيرتي ( خيلي را هم كلي كشيدم) طرف هم گفت : تو كه ديدي ميني بوس پر مرده چرا سوار شدي لابد .... .

نمي دانستم طرف واقعا خيلي بي غيرت است يا ازشدت غيرت زيادي دارد اين حرف ها را مي زند؟ كه البته در جريان مشاجره اين طور دستگيرم شد كه گويا از غيرت زيادي است،  منتهي اين فوران غيرت به جاي اين كه به گوش آن فرد مردم آزار برخورد كند، مرا نشانه رفته بود كه اصلا چرا سوار ميني بوس پر از مرد شده ام .

 بعد از يك بگو مگوي جانانه راننده هر دويمان را پياده كرد و طرف هم با اصرار و حتي تهديد مي خواست مرا  به نهادي كه آن موقع ها مسئول رسيدگي به اين بي عفتي ها بود تحول دهد!!!.

با بدبختي خودم را از دستش خلاص كردم از شدت استيصال دلم مي خواست وسط خيابان فرياد بكشم اما  مي ترسيدم اين هم يك جرم به جرايمم اضافه كند.

بعدها فهميدم كه اين يك نوع جهان بيني غيرت است،  از همان نوع كه بعضي ها دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:48  توسط آتوسا راوش  | 

به نظر من بلقيس سليماني برخلاف نوشته ي پشت كتاب آخرش (بازي عروس و داماد) با ما شوخي نمي كند بلكه بازي مي كند. اين بازي،  با كتاب اول او، "بازي آخر بانو"  شروع شد و با"  بازي عروس و داماد" ،ادامه يافت،  شايد هم اين دو گانه با بازي ديگري تكميل شود و بتوان نام "تريلوژي بازي" بر آن نهاد.

در كتاب  بازي آخر بانو،  خانم استادي كه داستان زندگي اش توسط يكي از شاگردانش به رشته ي تحرير درآمده با دانشجويان خود بازي مي كند بازي اي كه هم نويسنده و هم خواننده را غافلگير مي كند.

 ترتيب ضمائم در پايان  يك رمان نيز خود نوعي بازي است بازي با مخاطب،  اينكه پيام را جدي بگيرد يا اينكه حكايت از خلاقيت نويسنده در ارائه يك سبك جديد دارد يا هر دو.

بازي عروس و داماد نيز به همين گونه است كه در واقع بازي ذهن خلاق نويسنده است با مخاطب.

 داستان هاي به ظاهر كوتاه به حدي كه بين داستان و شعر گاه در رفت و آمد است اما هر كدام به واقع تامل برانگيزاند كه خواندنشان  واقعا يك نوع بازي است،  چند خطي را كه مي خواني و مي خواهي به سراغ چند خط بعدي بروي اما همان چند خط اول ذهن تو را كه در انتظار پرش بود به تاملي عميق پاي بند مي كند و اتفاقا جذابيت آن نيز در همين است در تفاوت ظاهر و معني.  

 هر داستان چند خطي به واقع مستظهر به تجربه اي بزرگ است هم در نويسندگي و هم در ديد به زندگي داشتن اگر چه  هر كدام از اپيزودهاي كوتاه داستاني خواننده را بين مرز تخيل و واقعيت بازي مي دهد، اما رد پايي از تلاش نويسنده  در واقعي جلوه دادن و يا حتي تخيلي نمودن آن ها نمي توان يافت وذهن خواننده به طرز لذت انگيزي بين واقعيت و تخيل تاب بازي مي كند.

اريك برن در كتاب " بازي ها روانشناسي روابط انساني"  مي گويد:

از آن جا كه امكان وجود پيوندهاي صميمانه بين مردم در زندگي روزمره بسيار كم و حتي گاهي اوقات اين صميمت و يگانگي به خصوص نوع شديدش از لحاظ رواني براي برخي از افراد غير مكن است بخش اعظم از اوقات زندگي جدي اجتماعي اشخاص به اجراي باز ي ها مي گذرد  بنابراين باز ي هاهم لازم اند و هم دلخواه  در اين رهگذر بايد به خاطر بياوريم كه اساسي ترين وجه بازي ها نقطه ي اوج يا برد آن هاست.  00000 بازي ها اجزائ تركيب دهنده ي پويا و غير قابل تفكيك طرح زندگي ( پيش نويس خام يا سناريوي زندگي )‌ نا آگاهانه ي هر شخص اند،  و زمان خالي انتظار آدمي را براي موفقيت نهائي پر مي كند از آن جا كه پرده ي آخر هر سناريو بسته به آن كه سناريو سازنده باشد يا ويرانگر مي تواند به يك معجزه يا به يك مصيبت بينجامد.   

 

مصيبت يا معجزه فرقي نمي كند مهم اين است كه اين بازي ها آشنايند.

براي خانم سليماني آرزوي موفقيت دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:12  توسط آتوسا راوش  |