تبليغاتX
راوش

راوش

از زماني كه خانم بوتو در پي تضمين ژنرال مشرف پا به پاكستان گذاشت هر روز خبرهاي پاكستان را دنبال مي كردم در واقع هر روز منتظر ترورايشان بودم. هر چند كه آرزو مي كردم كاش اين اتفاق نيفتاد اما زيستن در سرزميني با برخي وجوه مشترك فرهنگي و اجتماعي با پاكستان اين گواهي شوم را به دلم انداخته بود.

بدتر از ترور خانم بوتو شعارهايي بود كه ما در اين جا در ارتباط با ترور ايشان مي داديم . ايشان را شهيد راه دموكراسي خواندن تنها مي تواند از جامعه اي برآيد كه هنوز در فكر بگير و ببند است و دموكراسي را هم با ضرب و زور و شهادت مي خواهد.

آيا واقعا دموكراسي نياز به شهيد دارد؟  آيا براي دموكراسي بايد خون داد؟  آيا منظور بنيانگذاران دموكراسي از مفاهيمي مانند اراده ي همگاني يا قرار داد اجتماعي كه افرادي مانند روسو يا لاك مطرح مي كردند يعني زدن  و كشتن و خون دادن؟  يا اينكه تعابيري ديگري دارد كه براي ما ناگشوده مانده است؟

 فلسفه ي سياسي مدرن به ما مي آموزد كه اين مفاهيم در نزد فلاسفه ي بنيان گذار دموكراسي در درجه ي اول نوعي فضيلت بوده تا يك مفهوم صرف سياسي ، فضيلتي كه بر پايه ي نه يك واقعيت تاريخي بلكه بر واقعيتي اخلاقي استوار است، به عبارتي نفس قرار داد وتلاش براي دستيابي به  اراده ي همگاني كه از بنيان هاي دموكراسي است  پيش و بيش از اينكه بيانگر عملي سياسي باشد بيانگر عملي اخلاقي است به تعبير روسو پروسه اي است كه در آن  شخصيت بدوي فرد تبديل به شخصيتي مدني مي شود؛ روندي است كه فرد در آن مي آموزد چگونه در يك سيستم ارگانيك رفتار نمايد تا در ضمن حفظ منافع خود به منافع ديگران صدمه نزد. تكامل تدريجي آگاهي ها ي اخلاقي و قدرت هاي معنوي انسان است كه به موازات عميق شدن و گسترش روابط اجتماعي او تحقق مي يابد.  و اين جنبه هاي زندگي بشر علت و معلول يكديگرند؛  يعني فزوني اتحاد او با همنوعانش موجب پرورش اخلاقي و معنوي او مي شود و پرورش اخلاقي و معنوي هم به نوبه ي خود، وي را بر آن مي دارد كه خير خود را به خير گروهي كه جامعيت روز افزون دارد وابسته بداند.

حالا آيا دموكراسي يك دوره ي آموزش طولاني مدت و طاقت فرساست يا صحنه ي  جنگ و گريزي كه شهيد و خون مي طلبد؟

 

 آيا اگر خانم بوتو ( كه ايشان را بي شباهت به برخي گروه ها ي داخلي نمي بينم كه به نام دفاع از دموكراسي تلاش دارند تا به هر ترتيبي شده خود را در باز ي قدرت جاي دهند)

به جاي تعجيل براي شركت در انتخابات، دموكراسي را با مفاهيمي كه در بالا به آن اشاره شد باور داشت  نيازي بود تا با طناب پوسيده ي مشرف خود را در چاه بازي قدرت افكند و اين چنین جان بر سر آن بگذارد؟  و انتخابات زدگان وطني هم كه انتخاب شدن را تنها راه حصول دموكراسي مي دانند ايشان را شهيد راه دموكراسي بنامند؟

  به شدت معتقدم در كشورهايي مثل پاكستان و ،با كمي اما و اگر، كشور هايي مثل  ما دعواهاي دموكراسي خواهي در قالب حزب و انتخابات راه به جايي نخواهد برد . هابر ماس مي گويد نشانه ي دموكراسي نه در برگزاري تعداد انتخابات كه در آگاهي است.

معذرت مي خواهم كمي تند شد اما واقعا هم از ترور خانم بوتو و هم از تحليل برخي افراد و رسانه ها از ترور ايشان به شدت دلخورم.

اين پست نزديك به ده روز پيش نوشته شده بود اما دردسرهاي تعطيلي مدارس و برف و بوران فرصت  گذاشتن اش را بر روي وبلاگ ازم گرفته بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:19  توسط آتوسا راوش  | 

 

پيش از اين ها قبر و قبرستان برايم مفهومي از مرگ و نيستي نداشت. در دوران انقلاب در اوج نوجواني حتي حضور هميشگي در قبرستان براي به خاك سپاري شهداي انقلاب هيچ رنگي برايم از مرگ نبود مرگ، را نمي فهميدم، اگرچه مردگان بسيار مي ديدم. با باوري معصومانه يا بهتر بگويم با بي خبري كودكانه همگي را زندگان مي پنداشتم و اين پنداشت نه از ايمان به اين نوع حيات، بلكه از جهل به مفهوم مرگ بود كه هر روز دركنار به خاك سپاري تني چند نا آشنا و بيگانه با گمان خود به آن مي پيچيديم . كمي بعدتر در دوران جنگ تحميلي نيز هنوز مرگ برايم  پيش و بيش از نيستي حماسه اي بود كه در جنگي عزت جويانه به تصور در مي آمد،  شهيدان و رفتگان نه مردگان كه حاملان بزرگترين و عظيم ترين آرمان هايم بودند و اين ميان باز هم تنها چهره اي كه از مرگ در نظرم  نمي آمد جاي خالي رفتگان بود.

اين روزها مرگ برايم همان چهره ي را دارد كه دارد. خالي از زنگارها و شعارها خالي از اسطوره ها، آرمان ها ، لخت، لخت، نيستي، نيستي.

قبرستان همان جايي است كه بايد باشد نه ميعادگاه عاشقان نه تجلي بخش روح ونه تلطيف گر نفس لخت، لخت، قبر و سنگ قبرها، خاك وگل و ديگر هيچ و هيچ

برخلاف آن روزها اين روزها با اينكه آشناياني را به خاك سپرده ام ميلي به رفتن به قبرستان ندارم. قبرها خراش هاي درد آوري هستند بر روحم، خراش هايي كه به فريادم مي دارند، به شيون به گريبان دريدن به سر بر لحد كوبيدن،  و چون اين همه را نمي توانم  به سكوتي ويرانگر ، آن چنان ويرانگر كه قادر است به مرز جنون بكشاندم ، وقتي به جاي چهره اي كه سال ها به ديدنش عادت داشته ام سنگ قبري را مي بينم افتاده به خاك، اسمي را كه بارها صدا زده و پاسخ يافته ام حك شده بر سنگي كه هر چه مي خوانمش پاسخي نمي يابم.

 قبرها نفرين ابدي سكوت است بر لب آناني كه زماني دوستشان مي داشتم. به قبرستان نمي روم ذهن را براي ديدنشان پرواز مي دهم، سنگ قبر پر پروازم را مي شكنند.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 10:48  توسط آتوسا راوش  |