تبليغاتX
راوش

راوش

اين هفته بهترين متني را كه خواندم از مهرداد بهار بود، پسر مرحوم بهار، متن در كمتر از ده صفحه درباره ي ملك الشعرا بهار از زبان فرزند نگارش يافته است. متني ساده شيوا روان و بسيار دلچسب است، مهمترين ويژگي آن صداقتي است كه در كلام مهرداد درباره ي رابطه ي او و پدرش وجود دارد،  صداقتي كه در نوع خود بي همتاست. كمتر فرد منتسب به بزرگي را ديده ام كه اين گونه به بي بهره گي شخصي در عين حال عشق خالص اش به فرد منتسب نه به خاطر شاعر بودنش بلكه به خاطر انسان بودنش و به خاطر عشق اش به گل و كبوترها سخن بگويد. مهرداد بهار ملك الشعرا را به وصف در آورده است نه به عنوان يك شاعر كه به عنوان يك پدر. و تمام حس خود را در دوره هاي مختلف زندگي اش با صداقتي جاذب نسبت به پدر به رشته ي تحرير در آورده است.

به طور نمونه وقتي از دوران تبعيد پدر به اصفهان و روزگار عسر و تنگي ياد مي كند اين گونه مي نويسد:

در اين تبعيد، و تنها در دوره ي اين تبعيد پدر ديگر آن ملك اشعرا ميدان سياست و مجلس شورا نبود. او از آسمان فرود آمده بود و از جمله، براي من كه در آن هنگام كودكي چهار ساله بودم، قصه مي گفت. كاري كه از او عجيب بود. هر چند اين قصه ها كه درباره ي ديوي به نام سياه خان ستمگر بود، هيچ نشاطي، شوري و شوقي در من برنمي انگيخت. او مي خواست تا در پرده ، به نام سياه خان، رضا خان را در چشم من چون عفريتي جلوه دهد و نمي دانست كه من در تلخي آن ايام به فرشته اي نياز داشتم!

دكتر بهار در بخش ديگري از اين نوشته با عنوان: بهار و خانه و خانواده آورده است:

. . . صحبت شعر شد بايد بگويم كه پدر نيز مدتي كوشيد تا مرا به شعر گفتن وادارد. هنوز ده وازده سالي بيش نداشتم كه او گاه گاه به روشي كهن، چها واژه برمي گزيد و از من مي خواست كه با آن ها يك رباعي بسازم و اين در حالي بود كه من اصلا نمي دانستم رباعي چيست! زمانه دگر گشته بود و بنده هم استعداد شاعري به كلي بي بهره بودم! اما پدر گمان مي كرد شرايط گذشته همچنان پابرجاست و استعداد شاعري فرزندش به يك تلنگر نيازمنداست.البته از تلنگرها اثر بر نخاست و من در برخوردهايي كه با پدر پيش مي آمد، كارم به دعا خواني و فوت كردن به خود رسيده بود تا مگر چهار واژه ي ديگر برنگزيند و رباعي سازي نخواهد.روزی شنیدم که پدرم به  دایی ام می گفت: این پدر سوخته هیچ نخواهد شد . و چه راست می گفت.

چنانچه اشاره کردم از نظر من مهمترین ویژگی این متن سرشار بودن آن از عشق است عشق پسری که پدرش شاعر بزرگی است اما او بی بهره و بی علاقه به شعر  و بی خیال از انتظار معمول پدر را آن گونه که در کودکی دریافته به تصور می آورد.

 

مهرداد بهار در بخش ديگري از نوشته خود با بیان خاطره اي كه در آن به  تفرجگاهي به همراه خانواده بدون حضور پدر رفته  ووقتي مستخدم پير او را به مردي كه بر سنگي نشسته و تار مي زده معرفي كرده كه او پسر بهار است و مرد از او پرسيده كه ايا شعر گفتن مي داند و او در پاسخ گفته است: " نه "و آن مرد به او گفته خاك برسرت و به تار زدن ادامه داده چنین اورده است:

شايد پسر هنرمند يا دانشمند بزرگي بودن هميشه با اين تحقيرها و انتظارات بجا و نابجا توام باشد و هر هنر و دانشي كه از فرزند ببينند گويند كه اين استعداد از فلاني به او ارث رسيده است و هر عيب و بي دانشي كه در او دريابند به رخش كشند و گويند: " حيف از آن پدر!" و من هر دوي اين برخوردها و بيشتر برخورد دوم را لمس كرده ام. از هر دو بدم آمده و رنج برده ام. هميشه احساس كرده ام كه از استقلال شخصيت محروم داشته شده ام.

اگر فرصتي يافتند اين متن زيبا و كوتاه را بخوانيد من كه خيلي لذت بردم.     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:44  توسط آتوسا راوش  | 


به احترام ورود مهمان جلسه زن و مرد برپاخاستيم با مردان دست دادند و احوال پرسي، سلام هاي بلند و بالاي  خانم ها با نگاهي گذران پاسخ داده شد، به سبب ارادت به مهمان محترم چند بار  سلام كردم تا شايد ديده شوم اما دريغ از عليكي و نگاهي. در انتها جلسه در حالكيه با دوتن از آقاياني كه در سمت چپ و راست من ايستاده بودند دست دادند و خداحافظي كردند مرا كه آن وسط مثل چنار سبز بودم اصلا نديدند چشمشان حتي چرخشي سطحي بر من كه زور مي زدم تا با ايشان خداحافظي كنم نيافكند، گويي اصلا حضور ندارم براي لحظه اي به هستي ام شك كردم نكنه واقعا نيستم نكنه مانند فيلم ها روح شده ام و خودم خبر ندارم؟  

قديم تر ها وقتي ديده نمي شدم چندان بهم بر نمي خورد،  فكر مي كرديم هر كس كه جماعت نصوان را نصفان ترجمه مي كند و گاه نسيان و آن ها را نمي بيند با تقوا تر و انقلابي تر است.

اگر چه در اوايل انقلاب به دليل داشتن خصائل خرده بورژوازي از ديده نشدن رنجيده خاطر مي شدم و نديده گيرنده را بي ادب و يابو مي پنداشتم و نمي توانستم درك كنم چرا آن كس كه در خلوت با صميميت صحبت مي كند با چهار چشم  مي نگرد در ميان جمع اين چنين بي ادبانه پشت مي كند گويا كه اصلا وجود خارجي ندارم. ولي كم كم به آن عادت كردم عادت كردم كه در مراسم، در جلسات درس در اجتماعات و...  در انتها سالن در ته كلاس در پس جماعت جايم باشد، تا ديده نشوم اين ديده نشدن را حفاظي براي خود مي پنداشتيم فكر مي كرديم هر چه كمتر ببينندمان محفوظ تريم. بعدها به مرور دريافتيم كه اين ديده نشدن نه مانند گوهري كه در صدف جايش مي دهند بلكه، نجاست گربه اي است كه به زير خاك پنهانش مي كنند.  اين نديدن ها و ديده نشدن ها حفظمان نكرد كه هيچ، طمع زيادي ديدن را از يكي به چهار تا رساند. من در قوانين، در سهميه ها در مشاغل و. . . ديده نشدم در امتيازاتي كه تقسيم مي شد ديده نشدم من از دل رفتم همان گونه كه از ديده مي رفتم از عقلانيت جامعه پنهان شدم در حالي كه در شهوانيت آن جا خوش مي كردم.

اين نديدن نه تنها حفظمان نكرد بلكه به مثابه اين قانون ساده كه هر چه ، طرد و انكار شود و با  شتاب به بيرون پرتابش كني،  با شدتي دوبرابر باز مي گردد، اكنون آن چنان بازگشته كه اول و آخر همه چيز ديده شدن و ديدن،  شده است، به چشم آمدن به هر قيمتي كه شده حتي به چشم خريدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط آتوسا راوش  |