به طور نمونه وقتي از دوران تبعيد پدر به اصفهان و روزگار عسر و تنگي ياد مي كند اين گونه مي نويسد:
در اين تبعيد، و تنها در دوره ي اين تبعيد پدر ديگر آن ملك اشعرا ميدان سياست و مجلس شورا نبود. او از آسمان فرود آمده بود و از جمله، براي من كه در آن هنگام كودكي چهار ساله بودم، قصه مي گفت. كاري كه از او عجيب بود. هر چند اين قصه ها كه درباره ي ديوي به نام سياه خان ستمگر بود، هيچ نشاطي، شوري و شوقي در من برنمي انگيخت. او مي خواست تا در پرده ، به نام سياه خان، رضا خان را در چشم من چون عفريتي جلوه دهد و نمي دانست كه من در تلخي آن ايام به فرشته اي نياز داشتم!
دكتر بهار در بخش ديگري از اين نوشته با عنوان: بهار و خانه و خانواده آورده است:
. . . صحبت شعر شد بايد بگويم كه پدر نيز مدتي كوشيد تا مرا به شعر گفتن وادارد. هنوز ده وازده سالي بيش نداشتم كه او گاه گاه به روشي كهن، چها واژه برمي گزيد و از من مي خواست كه با آن ها يك رباعي بسازم و اين در حالي بود كه من اصلا نمي دانستم رباعي چيست! زمانه دگر گشته بود و بنده هم استعداد شاعري به كلي بي بهره بودم! اما پدر گمان مي كرد شرايط گذشته همچنان پابرجاست و استعداد شاعري فرزندش به يك تلنگر نيازمنداست.البته از تلنگرها اثر بر نخاست و من در برخوردهايي كه با پدر پيش مي آمد، كارم به دعا خواني و فوت كردن به خود رسيده بود تا مگر چهار واژه ي ديگر برنگزيند و رباعي سازي نخواهد.روزی شنیدم که پدرم به دایی ام می گفت: این پدر سوخته هیچ نخواهد شد . و چه راست می گفت.
چنانچه اشاره کردم از نظر من مهمترین ویژگی این متن سرشار بودن آن از عشق است عشق پسری که پدرش شاعر بزرگی است اما او بی بهره و بی علاقه به شعر و بی خیال از انتظار معمول پدر را آن گونه که در کودکی دریافته به تصور می آورد.
مهرداد بهار در بخش ديگري از نوشته خود با بیان خاطره اي كه در آن به تفرجگاهي به همراه خانواده بدون حضور پدر رفته ووقتي مستخدم پير او را به مردي كه بر سنگي نشسته و تار مي زده معرفي كرده كه او پسر بهار است و مرد از او پرسيده كه ايا شعر گفتن مي داند و او در پاسخ گفته است: " نه "و آن مرد به او گفته خاك برسرت و به تار زدن ادامه داده چنین اورده است:
شايد پسر هنرمند يا دانشمند بزرگي بودن هميشه با اين تحقيرها و انتظارات بجا و نابجا توام باشد و هر هنر و دانشي كه از فرزند ببينند گويند كه اين استعداد از فلاني به او ارث رسيده است و هر عيب و بي دانشي كه در او دريابند به رخش كشند و گويند: " حيف از آن پدر!" و من هر دوي اين برخوردها و بيشتر برخورد دوم را لمس كرده ام. از هر دو بدم آمده و رنج برده ام. هميشه احساس كرده ام كه از استقلال شخصيت محروم داشته شده ام.
اگر فرصتي يافتند اين متن زيبا و كوتاه را بخوانيد من كه خيلي لذت بردم.
