گاهي صبح ها كه زود به سر كار مي رسيدم مريم را در حا ل دعا و استغاثه مي ديدم. بر روي جانمازي كه يكي از مددكاران به او داده بود نشسته و چادر نمازي را كه يكي از زنان شاغل در كارگاه برايش دوخته بود بر سر داشت، با تسبيحي ميان انگشتانش و در حالي كه دستان را رو به آسمان داشت اشك مي ريخت.
از همه ي زنان كارگاه بي سرو صدا تر و در و ا قع بي دردسرتر بود، هميشه در صف اول نماز جماعت قرار داشت وآمين هاي بخشش گناهان را از همه بلندتر و غراتر مي گفت . هيچ گاه سر جيره ي غذا چانه نمي زد انگار اصلا غذا نمي خورد، در همه كاري آخر صف بود الا صف نماز. يا پشت چرخ اش بود و مي دوخت يا ته باغ بساط نماز را پهن كرده بود و آن چنان با سوز و گداز نماز مي خواند كه بي اختيار اشك از چشمان هر ناظري سرازير مي شد.
يك هفته ي پيش مريم را از دا يره ي منكرا ت به كارگاه خياطي ما كه نيمچه قصر مصادره اي يكي از وابستگان دربار رژيم سابق بود و توسط يكي از نهادها تبديل به كارگاه خياطي براي ايجاد اشتغال زنان ويژه و دخترانشان شده بود ( و اين روزها توسط همان نهاد به برج تبديل شده است ) آ وردند. اگر چه كار ويژه ي اوليه ي تشكيل كارگاه در آن سال ها ايجاد اشتغال براي زنان ويژه اي كه خانه و زندگي آن ها در جريان آتش زدن محله ي بد نام تهران در اوايل انقلاب از بين رفته بود تعريف شده بود، اما به دليل حجم بالاي به اصطلاح منكراتي هايي كه توسط كميته ي منكرات وقت دستگير مي شدند، كارگاه ما نيز مجبور به پذيرش تعدادي از آن ها به تشخيص قاضي دادگاه بود. اين افراد به صورت شبانه روزي در كارگاه حضور داشتند و بعد از مدتي يا توسط خانواده ها يشا ن ترخيص مي شدند و يا هم چنان هم دم زنان ويژه ي كارگاه باقي مي ماندند، و مريم يكي از آن ها بود، دختر دوازده ساله اي كه ده سال پيش بر اثر فقر خانواده به عقد مردي پنجاه ساله درآمده بود، دختري كه از پشت ميز درس و مدرسه به بستر پيرمردي بد دهان و هرزه كشيده شده بود.
گناه مريم اما به تشخيص قاضي زناي محصنه بود، دختر جوان زنداني در منزل پيرمرد خوشگذران، محروم از ديدن دوستان و خانواده ساعت ها تنها در كنار پنجره خيره به خيابان و ساختمان ها و در حسرت جواني كردن، جواني كردن چه مفهومي مي توانسته براي يك زن تنها و اسير در چنگال پيرمرد خوشگذراني كه مي توانست جاي پدر بزرگش باشد داشته باشد؟
زن جوان و شاداب و به غايت تنها، نا خواسته وارد ماجرايي مي شود كه نتيجه ي آن رسوايي براي زن و مهاجرت به خارج براي پسر بوده . مريم توسط كميته ي منكرات دستگير مي شود شوهر بلافاصله و به راحتي او را طلاق داده و در كمتر از همان زمان همسري ديگر اختيار مي كند.مريم اما به كارگاه ما آورده مي شود، كارگاهي كه هيچ حصار و ماموري نداشت و فرار از آن به راحتي امكان پذير بود. اگر چه مريم خود نيز از عقوبت عملش آگاه بود وليكن در مدت حضور در كارگاه هيچ تلاشي براي فرار نكرد، فكر مي كرد بخشيده شده و اين باور در او حس ندامت عجيبي را برانگيخته بود كه توام با قدرداني و بازگشت بود، در تمام طول عمرم مفهوم توبه را تنها در چشمان مريم ديدم، مي خواست هميشه در كارگاه بماند خياطي كند و به ما در نگهداري و راهنمايي دختران و زنان جوان ياري برساند.
ظهر يكي از روزها هنگامي كه مريم در صف نماز قرار داشت چند مامور با حكمي به كارگاه آمدند و خواستار بردن مريم شدند، مريم بر اثر اشتباه يك مامور به كارگاه آورده شده بود او بايد براي اعدام به زندان قصر منتقل مي شد.
سه روز بعد مريم را در حالي كه به شدت مي گريسته و از خداوند طلب بخشش مي كرده اعدام كردند.
