تبليغاتX
راوش

راوش

 

درست دو روز مانده به روز جهاني كودك، علي اكبر 4 ساله توسط پدر معتاد اش ذبح مي شود[*]. پدر رگ گردن و گلوي علي اكبر را بريده و البته قبل از اين عمل به او آب خورانده. پدر معتاد اظهار داشته علي اكبر را گلو بريده تا مشگلاتش حل شود. پدر معتاد كه گفته مي شود اعتيادش را ترك كرده بوده هنگامي كه مادر علي اكبر در سر كار بوده او را كشته و رگ گردن خود را هم زده كه البته خودش نجات يافته و علي اكبر كوچك جان سپرده.

تصو رش چقدر درد آور است، كودك بي گناه با بدن وجثه ي كوچك با پوست لطيف و حساس و چهره ي معصوم دستان كوچك و چشماني مملو از زندگي و عشق به پدر و به مادر به بازي و به همه ي چيزهايي كه بچه ها در اين سن به آن مي انديشند ،اكنون با گلويي بريده زير خروارها خاك خفته است.

در چه دنيايي زندگي مي كنيم؟

 مادر شاغل در فروشگاه چقدر مي توانسته درآمد داشته باشد كه خرج خود و همسر معتادش را بپردازد و پدر معتاد چه بر سرش آمده كه خود و فرزندش را به كام مرگ كشانده ، اگرچه خود نجات يافته، اما علي اكبر 4 ساله اكنون ديگر نيست.

4 سالگي مگر نه اينكه شيرين ترين دوران يك كودك براي پدر و مادر است؟

كجا زندگي مي كنيم ؟ روز جهاني كودك در آن روزي است نه مثل همه ي روزها، بلكه روزي است كه در آن علي اكبر 4 ساله را براي حل مشگلات زندگي گردن مي زنند؟

 

آي آدم ها كه بي خيال در خيابان ها مي رويد، و در فقس هاي آهنين رنگ و وارنگ خود كاريكاتورهاي دل به هم زني از شعارهاي بي رنگ اخلاق و دين هستند كه بي انقطاع به خوردتان مي دهند ، علي اكبر 4 ساله با گلويي بريده زير خروارها خاك خفته است. 



[*]  روزنامه ي اعتماد ملي چهارشنبه 17 مهر 87 صفحه ي حوادث

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:18  توسط آتوسا راوش  | 


اولين باري كه اين آيه را شنيدم در يك اردوي دانشجويي بود. سال اولي بودم و در تعطيلات ترم تابستاني با گروهي دخترو پسر دانشجو در دو اتوبوس به سمت مناطق جنوب براي كمك به مردم جنگزده در حركت بوديم. اتوبوس پسران را خبر نداشتم(ماحتي جرات نزديك شدن به آن را نداشتيم) اما اتوبوس دختران به نظرم متعلق به جنگ جهاني دوم يا شايد هم اول بود از آن قفسهاي آهنين كه صدا و گرما در آن غوغا مي كرد،  تازه دود هم از اگزو ماشين به داخل مي زد تا آن چه خوبان همه داشتند مركب ما به تنهايي داشته باشد، و ما از تهران تا اهواز را با چادر، مقنعه، مانتو، شلوار، جوراب مشكي، دود، گرما ،صدا، حالي كنيم.

خيلي ها در اتوبوس حالشان بد مي شد و با آب گرم و گاهي هم شربتي گرم سعي مي شد تا حالشان را به جا بياورند.

 در اين جهنم متحرك آهني تنها باد گرمي كه از بيرون در اثر حركت ماشين به داخل مي آمد كمي باعث جابجايي هوا و رسيدن اكسيژن به ما مي شد،گرما و گاهي تشنگي، فقط خدا مي دانست كه ما پيچيده در آن همه پوشش چه حالي داشتيم. گاهي احساس مي كردم مانند گنجشك كوچكي در دستان آهنيني در حال له شدن هستم و حس مي كردم قلبم از اين همه فشار در حال باز ايستادن است. اما همه ي ما در آن اتوبوس آمده بوديم تا خدمتي كنيم بنابراين به عشق آن خدمت تمامي اين فشارها را تاب مي آورديم.

تازه وارد استان خوزستان شده بوديم كه اتوبوس نزديكي چشمه اي خنك متوقف شد. بشارت رسيد كه قرار است لختي در كنار آب خنك چشمه بياسايم و از خنكاي آن بهره مند شويم.

 آماد ه بيرون رفتن بوديم كه ديدم قبل از ما پسرها با سروكله ي برهنه و پاچه هاي بالازده در حال هجوم به سمت چشمه هستند، پاها را داخل آب كرده و با دست مشت مشت آب خنك را به سرو صورت و گردن مي پاشند، بعضي ها هم پيراهن ها را در آورده و با زير پيراهني تني به آب زدنده اند. اما  ما در اتوبوس دختران بايد منتظر مي مانديم تا پسران به اندازه ي كافي از چشمه و آب خنك بهره برده سوار اتوبوس شوند و كمي از محل فاصله بگيرند تا ما اجازه ي پايين آمدن پيداكنيم. پسران نزديك به حدود يك ساعت در كنار چشمه نشستند تني خنك كردند و سرو صورتي صفا دادند و ما در تما م اين مدت پيچيده در چادرهاي مشكي در گرماي فقس آهنين خود آن ها را نظاره مي كرديم تا نوبتمان فرا رسد. بالاخره بعد از يك ساعت رضايت دادند و سوار اتوبوس خود شدند و از محل فاصله گرفتند و ما اجازه يافتيم از اتوبوس خارج شويم و سرو صورتي شست و شو دهيم، هنوز كمتر از يك ربعي نگذشته بود كه از طرف اتوبوس پسرها و مسئول گروه ندا در رسيد كه از برنامه عقب هستيم و هرچه زودتر بايد حركت كنيم و ما بدون اينكه بتوانيم حتي فرصت بيابيم تا پايي در آب خنك كنيم مجبور به حركت شديم. يك ساعت منتظر ماندن در اتوبوس و رد شدن از كنار چشمه ي زلال بدون اينكه بهره اي كافي از آن برده باشيم باعث شد كه چند نفري از جمله خود من لب به اعتراض بگشاييم كه چرا اول پسرها چرا كسي به آن ها گوشزد نكرد كه از برنامه عقب هستيم چرا كسي به آن ها نگفت كه دخترها نيز مي خواهند از اين آب خنك استفاده كنند؟  

خواهر مسئول در مقابل اين سوالات ما به لحني كه گويا وحي اي از جانب خدا بر ايشان نازل شده است گفت:  الرجال قوامون علي النسائ  

در تمامي طول آن سفر در تمامي امور قواميت پسرهارا نسبت به دختران دريافتم.

 هنگام غذا خوردن هنگام استراحت هنگام استفاده از باغاتي كه در سر راهمان بود هميشه اول رجال بودند و بعد ما نسائ . در حالي كه هنگام كار چه در بيمارستان هاي شهر اهواز و چه در مدارس و مساجد ( ما را بر اساس توانايي و علائق به گروه هاي مختلف كاري تقسيم كرده بودند) تفاوتي بين دختران و پسران نمي ديدم حال آن كه دختران بيشتر كار مي كردند و وقت پسران بيشتر به سياسي كاري و ملاقات با مسئولان و افراد با نفوذ منطقه سپري مي شد.

در طول سفر به شدت احساس حقارت مي كردم حس موجودي را داشتم كه وجودش به تبع وجود موجود ديگري است در حالي كه هيچ چيز در خودم كمتر از آن نمي ديدم كه البته بيشتر هم بود.

اين قواميت را هر مفسري گونه اي تفسير كرده است، ولي آن چه كه اين روزها در جامعه سكه ي رايج و تفسير رايج است هماني است كه آن خواهر مسئول آن روز در اتوبوس معنايش را به ما تشنگان فهماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:24  توسط آتوسا راوش  |