پيش از
اين ها قبر و قبرستان برايم مفهومي از مرگ و نيستي نداشت. در دوران انقلاب در اوج
نوجواني حتي حضور هميشگي در قبرستان براي به خاك سپاري شهداي انقلاب هيچ رنگي
برايم از مرگ نبود مرگ، را نمي فهميدم، اگرچه مردگان بسيار مي ديدم. با باوري
معصومانه يا بهتر بگويم با بي خبري
كودكانه همگي را زندگان مي پنداشتم و اين پنداشت نه از ايمان به اين نوع حيات، بلكه از جهل به مفهوم مرگ بود كه هر روز دركنار به خاك سپاري تني چند نا آشنا
و بيگانه با گمان خود به آن مي پيچيديم . كمي بعدتر در دوران جنگ تحميلي نيز هنوز
مرگ برايم پيش و بيش از نيستي حماسه اي
بود كه در جنگي عزت جويانه به تصور در مي آمد، شهيدان و رفتگان نه مردگان كه حاملان بزرگترين و عظيم ترين
آرمان هايم بودند و اين ميان باز هم تنها چهره اي كه از مرگ در نظرم نمي آمد جاي خالي رفتگان بود.
اين روزها مرگ برايم همان چهره ي را دارد كه دارد. خالي از
زنگارها و شعارها خالي از اسطوره ها،
آرمان ها ، لخت، لخت، نيستي، نيستي.
قبرستان همان جايي است كه بايد باشد نه ميعادگاه عاشقان نه تجلي
بخش روح ونه تلطيف گر نفس لخت، لخت، قبر و سنگ قبرها، خاك وگل و ديگر هيچ و هيچ
برخلاف آن روزها اين روزها با اينكه آشناياني را به خاك سپرده
ام ميلي به رفتن به قبرستان ندارم. قبرها خراش هاي درد آوري هستند بر روحم، خراش
هايي كه به فريادم مي دارند، به شيون به گريبان دريدن به سر بر لحد كوبيدن، و چون اين همه را نمي توانم به سكوتي ويرانگر ، آن چنان ويرانگر كه قادر است
به مرز جنون بكشاندم ، وقتي به جاي چهره اي كه سال ها به ديدنش عادت داشته ام سنگ
قبري را مي بينم افتاده به خاك، اسمي را كه بارها صدا زده و پاسخ يافته ام حك شده
بر سنگي كه هر چه مي خوانمش پاسخي نمي
يابم.
قبرها نفرين ابدي سكوت
است بر لب آناني كه زماني دوستشان مي داشتم. به قبرستان نمي روم ذهن را براي
ديدنشان پرواز مي دهم، سنگ قبر پر پروازم را مي شكنند.