تبليغاتX
راوش - حس ديده نشدن

راوش


به احترام ورود مهمان جلسه زن و مرد برپاخاستيم با مردان دست دادند و احوال پرسي، سلام هاي بلند و بالاي  خانم ها با نگاهي گذران پاسخ داده شد، به سبب ارادت به مهمان محترم چند بار  سلام كردم تا شايد ديده شوم اما دريغ از عليكي و نگاهي. در انتها جلسه در حالكيه با دوتن از آقاياني كه در سمت چپ و راست من ايستاده بودند دست دادند و خداحافظي كردند مرا كه آن وسط مثل چنار سبز بودم اصلا نديدند چشمشان حتي چرخشي سطحي بر من كه زور مي زدم تا با ايشان خداحافظي كنم نيافكند، گويي اصلا حضور ندارم براي لحظه اي به هستي ام شك كردم نكنه واقعا نيستم نكنه مانند فيلم ها روح شده ام و خودم خبر ندارم؟  

قديم تر ها وقتي ديده نمي شدم چندان بهم بر نمي خورد،  فكر مي كرديم هر كس كه جماعت نصوان را نصفان ترجمه مي كند و گاه نسيان و آن ها را نمي بيند با تقوا تر و انقلابي تر است.

اگر چه در اوايل انقلاب به دليل داشتن خصائل خرده بورژوازي از ديده نشدن رنجيده خاطر مي شدم و نديده گيرنده را بي ادب و يابو مي پنداشتم و نمي توانستم درك كنم چرا آن كس كه در خلوت با صميميت صحبت مي كند با چهار چشم  مي نگرد در ميان جمع اين چنين بي ادبانه پشت مي كند گويا كه اصلا وجود خارجي ندارم. ولي كم كم به آن عادت كردم عادت كردم كه در مراسم، در جلسات درس در اجتماعات و...  در انتها سالن در ته كلاس در پس جماعت جايم باشد، تا ديده نشوم اين ديده نشدن را حفاظي براي خود مي پنداشتيم فكر مي كرديم هر چه كمتر ببينندمان محفوظ تريم. بعدها به مرور دريافتيم كه اين ديده نشدن نه مانند گوهري كه در صدف جايش مي دهند بلكه، نجاست گربه اي است كه به زير خاك پنهانش مي كنند.  اين نديدن ها و ديده نشدن ها حفظمان نكرد كه هيچ، طمع زيادي ديدن را از يكي به چهار تا رساند. من در قوانين، در سهميه ها در مشاغل و. . . ديده نشدم در امتيازاتي كه تقسيم مي شد ديده نشدم من از دل رفتم همان گونه كه از ديده مي رفتم از عقلانيت جامعه پنهان شدم در حالي كه در شهوانيت آن جا خوش مي كردم.

اين نديدن نه تنها حفظمان نكرد بلكه به مثابه اين قانون ساده كه هر چه ، طرد و انكار شود و با  شتاب به بيرون پرتابش كني،  با شدتي دوبرابر باز مي گردد، اكنون آن چنان بازگشته كه اول و آخر همه چيز ديده شدن و ديدن،  شده است، به چشم آمدن به هر قيمتي كه شده حتي به چشم خريدار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:45  توسط آتوسا راوش  |