اولين باري كه افسون شدم كلاس دوم دبستان بودم . هم كلاسي داشتم كه از همه در كلاس بزرگتر بود. بين بچه ها محبوب نبود و كسي خيلي محلش نمي گذاشت. يك روز توي حياط چند نفري رو دور خودش جمع كرد و از يك عروسك جادويي گفت، عروسكي كه تنها يك دكمه از لباس آن در دستان ما كافي بود تا در هر زماني كه اراده كرديم عروسك را داشته باشيم . عروسكي كه در مواقع معمولي قابل رويت نبود و به اصطلاح غيب بود و ما هر وقت كه مي خواستيم مي توانستيم با فشار آن دكمه عروسك را ظاهر و آن را داشته باشيم. در آن جمع تنها من بودم كه حرف هايش را باور كردم. فرداي آن روز نزدش رفتم و از او خواستم تا عروسك را نشانم دهد. گفت كه عروسك خيلي گراني است و پدرش آن را در سفري كه به خارج داشته به مبلغي كه الان يادم نيست برايش خريده و او اجازه ندارد كه آن را به مدرسه بياورد،خلاصه از ما اصرار و از او انكار، بالاخره گفت اگر مي خواهم مي تواند از پدرش بخواهد كه در سفر بعدي خود يكي هم براي من بياورد، اما به شرط اينكه من تا آخر سال مشق هاي او را بنويسم، با شوق و ذوق بسيار شرط را پذيرفتم و او بدون هيچ معطلي از همان روز اول دفترچه اش را داد تا مشق هايش را برايش بنويسم . شب اول از روياي عروسك جادويي تا صبح نخوابيدم ده ها و صدها تصور از آن عروسك جادويي در ذهنم رجه مي رفتند و اشتياق ديوانه وار تصاحب آن تمام وجودم را گرفته بود. در تصورات ديوانه وار و احمقانه و تا حدودي ماليخوليايي خودم لحظاتي را تصور مي كردم كه مالك عروسك هستم و اينكه چگونه مي توانم با داشتن آن تمام نداشته هايم را جبران كنم.
جند وقتي به همين منوال گذشت، شب ها با هزار فلاكت دو سري مشق مي نوشتم يك سري متعلق به دوست شياد وسري ديگر مشق هاي خودم، دو دفترچه در مقابل خودم باز مي كردم و آن ها را همزمان، خط به خط پيش مي بردم گاهي از شدت درد دستها يم، آهسته و آرام اشك مي ريختم، روزها نيز به عشق ديدن آن دوست و پرسيدن سوالات جورواجور درباره ي عروسك جادويي به مدرسه مي رفتم، و پاسخ هاي بي ربطي كه مي شنيدم (اينكه پدرش به آن سفر كذايي رفته و به زودي برخواهد گشت، اينكه آن عروسكي كه مي خواهد براي من بخرد نوع اش از مال او بهتر و قشنگ تر است، اينكه رنگ و لباس هاي عروسك من بسيار زيباتر و خوش رنگ تر از عروسك اوست و...) اگر چه حس غريبي از شك را در من وا مي داشت اما شيفتگي شديد در وجودم با تمام قوا سركوبش مي كرد، و باز من مي ماندم و روياي ديوانه كننده ي عروسك جادويي .
شده بودم مثل "اميرو" در فيلم ساز دهني كه خر يك ساز شده بود با اين تفاوت كه اميرو آن چه را كه به مسخ اش كشيده بود مي ديد و گاهي نيز مي توانست آن را به ده شماره بنوازد و من خر چيزي شده بودم كه اصلا نديده بودمش و تنها در ذهن خودم آن را پرورانده و باورانده بودم.
مدتي بعد معلمان فهميد كه من تكاليف او را انجام مي دهم، هر دوي مان كتك مفصلي خورديم و از نمرات انضباط هر دويمان هم كم شد. فرداي آن روز او با من قهر كرد و يك نامه ي دو صفحه اي به دستم داد كه ديگر حاضر نيست با من دوست باشد و اينكه اصلا چنين عروسكي وجود ندارد و از من خواسته بود كه ديگر با اصرارهاي خودم مزاحم او نشوم. حس عجيبي داشتم مثل آدمي كه از يك سياره به سياره ي ديگر پرتابش كرده باشند در حياط بزرگ مدرسه دور خودم مي چرخيدم و نمي توانستم محيط پيرامونم را دريابم، تنها پيوند من با هستي اطرافم همان صفحه كاغذي بود كه در دست داشتم و بيش از ده بار خوانده بودمش.
سال ها بعد از آن ماجرا باز هم افسون شدم افسون چيزهاي ديده و معناها ناديده. كه در اين ميان معناها بسيار آزاردهنده تر از چيزها بودند. مي توانستم از دست اشيائ خلاصي يابم اما خلاصي از دست معناهاي افسون كننده بسيار سخت بود. اگر بخواهم حاصل عمر خودم و هم نسلانم را خلاصه كنم مي توانم بگويم كه اين عمر دو حاصل داشت زماني به دل بستن به معناها گذشت و زماني نيز به دل گسستن از آن ها.